عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

روزی بود و روزگاری . . . باز خوانی خاطرات سالهای دور . . . قسمت آخر ( دهم )

          دوستان عزیز با تشکر از توجه و لطف شما که در این مدت مرا شرمنده و مورد لطف خودتان قرار دادید امروز آخرین قسمت خاطرات را تقدیمتان میکنم و لازم است نکاتی را نیز متذکر شوم :

          همان طوریکه توجه دارید تمامی خاطرات ازپنجاه سال پیش در ذهن من مانده و هیچ سند نوشتاری نداشتم ! از دوستان عزیز خواننده خواهش می کنم اگر راجع به مطالب درج شده ، نظری یا انتقادی یا پیشنهادی دارند نظریات خودشان را درج نمایند با کمال احترام نظریاتشان را مورد توجه قرار می دهم .

در بنــد آن نـِه ایم که دشنام یا ثنــا است !

یادش به خیـــر ! هـر که ز ما یاد می کنـد !

          از جمله نظریاتی که رسیده بود ، آقای راشدی که گویا آن زمان در گرمی بوده و در نمایش های ما حضور داشته و بیننده برنامه ها بوده ! پیام گذاشته و چند مطلب را یاد آوری فرمودند که لازم است اصلاح شود و از توجه شان بی اندازه سپاسگزارم .

          1- همکاری را که در دبستان زهرا بعنوان همکار رشتی معرفی کرده بودم یاد آور شدند که ایشان آقای خاقانی و اهل ارومیه بودند

          2- در گرمی آنروز ها علاوه بر دبستان خواجه نصیر دبیرستانی هم که شامل دوره اول دبیرستان ( هفتم - هشتم - نهم ) می شد وجود داشت و برنامه های نمایشی در سالن دبیرستان خواجه نصیر انجام می شده است !

          خلاصه منتظر نظریات و پیشنهادات شما عزیزان هستم .

          در روستای وان یکسال فقط حضور داشتم و بعد تقاضای انتقال به سایر شهرستان های استان را دادم و به جهت نیاز آموزش و پرورش به شهرستان مراغه منتقل شدم ، ابتدا به روستای سنوکش و پس از چند ماه به مدرسه پادگان مراغه منتقل شدم .

          دوستان مراغه ای سلام ! - اگر این تصاویر را می بینید و این سطور را میخوانید ! دوست قدیمی تان به شما عزیزان سلام میگوید :

          آری یادشان به خیر از چپ براست : من - آقای محمد حسین خیری فام ( مدیر مدرسه ) - آقای حاتم رضایی و آقای رزمی وش و نفر بعدی اسمش یادم نیست !

          اینجا هم کلاس من بود با دانش آموز با مزه و دوست داشتنی بنام شهریار ! که هنوز قدش به تخته سیاه نمی رسید و نیمکتی را زیر پایش گذاشتم و بغلش کردم و گذاشتمش روی نیمکت ! - الان این آقای شهریار کجاست ؟ آیا این تصویر را می بیند ؟

( بقیه در ادامه مطلب )

+   حسین جاودانی ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٧

روزی بود و روزگاری . . . باز خوانی خاطرات سالهای دور . . . ( قسمت نهم )

          من بعد از آن همه مسائل پیش آمده ،روستای امستان ترک و به روستای وان سفلی رفتم .

          البته من حیفم می آید که از شخصی بنام ( نذیر فتحی ) یا بقول خودش ( نذیر فتیحی ! ) نام نبرم ، این فرد اهل روستای ( افجه ) و نابینای کامل بود و در عین بیسوادی مطلق ذوق و قریحه فوق العاده در شعر داشت و اشعاری که می سرود همه را در سینه خود حفظ میکرد و در مجالس و محافل برای مردم میخواند و مردم هم کمکش میکردند و من هم علاقمند اشعارش بودم و اکثر اوقات پیش من می آمد ، یکبار او را به اتاقم دعوت کردم ، البته آن روز ها دستگاه ضبط صوت خیلی کم بود و در آن منطقه تا آنجا که من سراغ داشتم غیر از من کسی دستگاه ضبط صوت نداشت و دستگاهی هم که من داشتم از نوار های ریل استفاده می شد و بعد ها نوار کاست به بازار آمد وقتی نذیر به اتاقم آمد ، بعد از کمی صحبت برای اینکه صدا کاملا طبیعی باشد من بدون اینکه او متوجه شود دستگاه ضبط را آماده و جلوی او گذاشتم و گفتم نذیر ، دلم میخواهد آن شعری که به فلانی گفتی باز هم برایم بخوانی ! و گفت چشم آقای مدیر تو اگر بخوانی من ده بار میخوانم و بعد شروع کرد به خواندن . . . بعد از اینکه تمام شد من یواشکی دستگاه را خاموش کردم و ازش تشکر کردم ولی نذیز بلافاصله گفت آقای مدیر سوالی داشتم ، گفتم بگو ، گفت این صدا یک بار پخش می شود یا همیشه ؟ ! گفتم منظورت چیست ؟ خندید و گفت آقای مدیر من میدانم تو صدای مرا داخل دستگاهی که داری جمع کردی !

          گفتم واقعا آفرین به هوش و حواس تو ! گفتم تا وقتی که من پاک نکنم می ماند ! انگار همین دیروز بود که با صدای خسته ولی پر حرارتش می خواند:

حاجی دن نخود ایسته دیم ویرمه دی

نخود دیجک هیچ منی دیندیرمدی

دیندیرمک هیچ دییرماندا دور مادی

آلله قبول ایله مز بو حاج لاری

ساخلاماساز بیزیم کیمین آج لاری

بو شعری سنه دیمکده بیل گیلن

نذیر فتیحیه نخود ویر گیلن

چوخ کاسب دور اونون گویلون گور گیلن

الله قبول ایله مز بو حاج لاری

ساخلاماساز بیزیم کیمین آج لاری !

. . . . . . . . .

          گویا این قصیده بلند را در گله از یکی از همولایتی هایش سروده بود و گله هایی داشت - البته  دوستان این دوبند از اشعارنذیر را من کاملا از ذهنم استفاده کردم و هیچ آرشیو نوشتاری یا ضبط شده ای از آنها ندارم - ( . . .خوب لطفا بزنید به تخته ! . . . ممنونم !)

          خیلی خوب بر گردیم به روستای وان ، در این روستا من مشکل خاصی نداشتم و چون قبل از من ، دوستم ( آقای ابراهیم به گزین ) که مدیر مدرسه و اهل ماکو بود اوضاع را مرتب کرده بود من هم که رسیدم با او در یک اتاق زندگی کردیم ،اتاق کوچکی بود که از آقای انشاءاله میکائیلی اجاره کرده بود .

          بچه های مدرسه طبق معمول شاد و زیبا بودند یعنی اصولا خداوند همه چیز مخصوصا بچه ها را زیبا آفریده و ما خودمان گاهی زیبایی هارا بهم می زنیم ! ببینید این بچه های خوب را :

          حتی 3 نفر دانش آموز دختر هم داشتیم که نشانه فرهنگ بالای این روستا بود و پشت سرشان هم ساختمان مدرسه است ، . . . بله ؟ ! نه بابا بتن آرمه نیست و سنگ هایش هم از جنس گرانیت و مرمر نیستند !! . . . ولی یک چیزی را راست و حسینی برایتان بگویم ؟ این ساختمان هرچیزی که نداشته باشد صفا داشت ! بقول مشهور :

در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست - آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

          واقعا صفای خاصی داشت که الان در کلاسهای لوکس و شیک و آنچنانی شهری گیر نمی آید !

( بقیه در ادامه مطلب ) 

+   حسین جاودانی ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٢

روزی بود و روزگاری . . . باز خوانی خاطرات سالهای دور . . . ( قسمت هشتم )

          دوستان باز هم سلام

          در روستای امستان من با تمام مشکلاتی که داشتم ، برای کار با بچه ها نهایت سعی و کوشش خودم را بکار می بردم با اینکه امکانات آموزشی ما زیر صفر بود !

          من یک مدرسه 5 پایه داشتم که جمعا 25 نفر شاگرد داشت ! یعنی برای هر پایه سه چهار نفر بیشتر نبود ! مثلا همین کلاس پنجم ، فقط دو نفر دانش آموز داشت : صورتعلی میکائیلی و عزت کنعانی !

          یعنی تدریس من نوعی تدریس خصوصی رایگان به حساب می آمد !

          از طرف دیگر اون آقاهه ! بود که میگفت : آی مردم من دیگه به معلم احتیاجی ندارم و پسر من رفته توی گرمی درس میخونه ! - اصلا طوری حرف می زد که انگار پسرش در فلان دانشگاه دهان پر کن اروپا و امریکا دارد درس می خواند ! خلاصه مسئولین دبستان خواجه نصیر گرمی این بابا را صدایش کردند و گفتند عمو ! این پسر تو هیچ سوادی ندارد !بردار ببر ، اینجا فقط جا اشغال می کند ! دفتر و دستکش را جمع کردند و دادند دستش !

          و همان بچه را بهمراه چند نفر از فارغ التحصیلان مدرسه ما که معلم قبل از من زحمتشان را کشیده بود دوباره برگرداندند به امستان تا خودشان را تقویت کنند .

          بلی فردای آن روز اون آدم دوباره آمد ولی این بار 180 درجه فرق کرده و انگار از پشت بام پایین آمده است و با لحنی ملایم گفت که آقای مدیر از گرمی گفتند پسرت را ببر به مدیر فعلی پول بده تا بطور خصوصی به پسرت درس بدهد حالا هرقدر پول خواستی می دهم این پسر مرا هم قبول کن ! ( البته مردم این منطقه کلمه - پول - را با چند تشدید و بصورت دهن پر کن ادا میکنند ! - پّلّ- و مخصوصا چنین افراد نوکیسه هم که . . . )

          گفتم فلانی ! همان طوری که در آن روز های سخت من ! تو به معلم احتیاج نداشتی ! من هم با حقوق معلمی قانعم و نیازی به پول تو ندارم !

          بعد از یکی دو ماه باز هم دلم نیامد که بچه همی جوری بماند و گفتم پول نمی خواهم ، بگذار پسرت بصورت مستمع آزاد بیاید و در کلاس شرکت کند .

          یکی یگر از بچه هایی که از گرمی برگشته بود موسی تیموری فرزن مشهدی آلهورن مرحوم بود - مرحوم مشهدی الهورن بر خلاف سایر اهالی روستا ، فردی با فرهنگ و متدین و مهربان و خوش برخورد بود ، روزی با پسرش به اتاق من که همان اتاق سورای ننه بود آمد و گفت که آقای مدیر در خواستی از شما دارم و خواهش میکنم نه ، نیار !

          گفتم خوب حرفت را بزن اگر توانستم چشم ، گفت همین الان بلند می شوی و وسایلت را جمع میکنیم ( البته وسایل آنچنانی نداشتم ) و می رویم خانه ما !

          گفتم چرا ؟ گفت اتاق مهمان ما تا وقی که تو در این روستا هستی مال تو است !!!

( بقیه در ادامه مطلب )

+   حسین جاودانی ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٩

عید فطر مبارک

رمضان امسال هم گذشت و یا آرزوی قبولی طاعات و عبادات همه مسلمانان عید فطر را به شما دوستان خوب تبریک عرض می کنم و امیدوارم که با عنایت الهی ،توفیق درک رمضان های دیگر را نیز داشته باشیم .

ماه فرخنده، روی برپیچید                        و علیک السلام یا رمضان

الوداع ای زمان طاعت و خیر                      مجلس ذکر و محفل قرآن

مهر فرمان ایزدی بر لب                          نفس در بند و دیو در زندان

تا دگــر روزه با جهـان آید                     بس بگردد به گونه گونه جهان

بلبــلی زار زار مینالیـــد                        بر فــراق بهـــار وقت خـــزان

گفتمش غم مخور که بازآید                    روز نـــوروز و لالـــه و ریحـــان

گفت تـرسم بقــا وفـــا نکند                    ورنه هر سال گل دمد بستان

××××××××××××××

          اشعاری را دوستان بعنوان پیام کوتاه ارسال کرده بودند که اکثرا جالب توجه و زیبا بودند و حالتی عرفانی داشتند که چند مورد را تقدیم می کنم :

رمضان می رود ، ای کاش صفایش نرود !

سحــر و جوشن و قـــرآن و دعایش نــرود

کاشکی پر شده باشد دلم از نور سحـــر

همـــــره روزه و افطــــار ، نوایش نــــرود

###############

قدر بشناسید مستان ، آخرین پیمــــانه را !

ساقی امشب می کند تعطیل این میخانه را

گو به مهمانان که مهمانی به پایانش رسید !

خورده یا ناخورده ! باید ترک کرد این خانه را !

@@@@@@@@@@@@@

روز آخر چقـــــدر عـرفانی است !

چشم هایم عجیب بارانی است

عطــــر جنت تمــام شد افسوس

آخرین لحظه های مهمانی است

((((((((((((()))))))))))))))

برایتان دلی روشن از نور خدا و لبی پر از لبخند رضا آرزو میکنم

+   حسین جاودانی ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٧

روزی بود و روزگاری . . . بازخوانی خاطرات دور ( قسمت هفتم )

          بعد از دو سه ماه تا حدودی به اوضاع عادت کردم و شخصی را هم به من معرفی کردند که آرد را تهیه میکردم و او برایم نان می پخت .

          روابط من و افراد بغیر از بچه ها ، زیاد دلچسب نبود ، بعضی از افراد ژاندارمری آدم های نسبتا خوبی بودند ولی رییس پاسگاه بتمام معنی فاسد و مزخرف بود ! و متاسفانه من ناچار با همه شان ارتباط داشتم ! این فرد ( بهمن - ا ) در آن محیط اکثرا مست میکرد ، اوقات بیکاری قمار میکرد ، به جان و مال و ناموس مردم رحم نمی کرد ! و بعد از هر غلط کاری ! می آمد با آب و تاب شاهکار های خودش را به ما تعریف میکرد !

          من از نظر روحی شدیدا ناراحت می شوده و میگفتم بهمن مگر تو انصاف و وجدان نداری ؟ مگر تو خانواده نداری ؟ مگر اعتقاد به خدا و قیامت نداری ؟ و او بی اعتنا میگفت مدیر ! توی کارهای من دخالت نکن !

          به بهانه های مختلف مردم را به پاسگاه می کشاند - مثلا کسی پسرش به سن سربازی رسیده بود و یا کسی به مراتع دسترسی داشت و یا از آنطرف مرز درختی را قطع و به خانه اش آورده و . . .- از آنها پول می گرفت و آزادشان میکرد و اگر کسی مقاومت میکرد کتک کاری و انواع اذیت و آزار در انتظارش بود - در فصل زمستان گودالی در محوطه پاسگاه درست کرده و از آب پر کرده بود مردم بیچاره ای را که گیر این بی رحم می افتادند در سرمای سخت زمستان داخل آب یخ زده می انداخت و دستور می داد بیرون آورده و شلاقش بزنند تا پول در خواستی آنها را بدهد و آزاد شود !

          ما همیشه باهم در گیری اخلاقی داشتیم و او هم عده از از اهالی که از ترسشان ، خود را در اختیار این فرد قرار داده و وجدان و شرف و غیرت خود را کنار گذاشته بودند بر علیه من تحریک میکرد تا مرا بترسانند و من زبانم را کوتاه کنم !

          بالاخره یک شب مست کرده و تصمیم به قتل من میگیرد ! بطوریکه خودش بعدا برایمان تعربف کرد ( البته شرم و حیا برایش بی معنی بود ) ، شب کاملا مست کرده بود و برای اینکه من مزاحم را برای همیشه از پیش رو بردارد ! نصف شب تفنگ M1 را مسلح کرده و برای کشتن من به طرف خانه ام براه می افتد ! - من آن روز ها در خانه مشهدی الهورن سکونت داشتم - میگوید وقتی به کنار دیوار خانه رسیدم یکدفعه سگ مشهدی الهورن حمله کرد و چیزی نمانده بود که مرا بگیرد و بزحمت برگشتم تا فرار کنم ! پایم به داخل جوی وسط کوچه رفت و تفنگ از دستم افتاد و در تاریکی شب نتوانستم پیدایش کنم ! وقتی هوا روشن شد یکی از ژاندارم هارا فرستادم تا تفنگ را پیدا کرده و به پاسگاه بیاورد !

          اینجا خانه مشهدی الهورن بود که من در یکی از اتاق هایش که چسبیده به دیوار سمت چپی و در ابتدای ساختمان بود زندگی میکردم و البته لطف خدای مهربان باز هم برای چندمین بار شامل حالم شده و از این خطر حتمی نجاتم داد .

           ( بقیه در ادامه مطلب )

+   حسین جاودانی ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٦

روزی بود و روزگاری . . . بازخوانی خاطرات دور. . . (قسمت ششم)

          گفتم که از طرف آموزش و پرورش گرمی ، محل خدمت من روستای امستان یا امسلان تعیین شد و ظاهرا این روستا یک مدرسه ابتدایی بنام دبستان تربیت گرمی داشت با سابقه بیش از ده سال !

          و این مسئله برایم جالب شد که در دوران تحصیل خودم ، 3 سال در دبستان تربیت تبریز و 3 سال دوره دوم دبیرستان را در دبیرستان تربیت خواندم و الان دوباره می روم به ذبستان تربیت !!! البته باور کنید من آدم بی تربیتی نیستم ! ولی خوب پیش میاید !

          من وقتی که به گرمی می آمدم چون هنوز محل خدمتم مشخص نبود تمامی وسایلم را ( شامل تختخواب و رختخواب و چراغ زنبوری و چراغ خوراک پزی و ظروف و . . .) در مسافرخانه ای در مشکین شهر امانت گذاشتم تا بعد از مستقر شدن برگردم و آنهارا ببرم .

          موقعی که من خواستم به محل خدمتم بروم فکر میکردم که بعد از این مدت ، حتما با یک مدرسه نسبتا منظم و دایر روبرو خواهم شد ! و با این دلخوشی قدم به امستان گذاشتم ، ولی تصورات من کاملا اشتباه بود !

          وقتی به امستان رسیدم استقبال چندانی از من نشد ! و موقعی که سراغ مدرسه را گرفتم گفتند ساختمان مدرسه چند سالی است در اثر برف و باران تخریب و با خاک یکسان شده و هیچ کسی هم برای باز سازی آن اقدام نکرده است !

          از وضع اقامتم و اجاره خانه پرسیدم جواب مناسبی نشنیدم ، کدخدا هم آدم بدرد بخوری نبود و چندان کمکی برایم نکرد ، معلم قبلی در خانه فردی پولدار و خودخواه و متکبر زندگی میکرده است وقتی با ایشان در باره اتاق صحبت کردم در بین جمع اهالی با قیافه ای آنچنانی ! و با لحنی آمرانه گفت : آی مردم تا سال گذشته پسر من اینجا درس می خواند و من زندگی معلم را تامین میکردم ! ولی الان پسر من پنجم را تمام کرده و به گرمی رفته است و ویگر احنیاجی به معلم ندارم و به من ربطی ندارد  ! .

          خلاصه بعد از کلی زحمت اتاقی به من به اجاره دادند که چشمتان روز بد نبیند !!

          این اتاق مربوط می شد به پیرزنی که میگفتند بالای صد سال عمر دارد بنام ( سورای ننه ) - اتاق کوچک و محقر کاه گلی در ابعاد سه متر در سه متر - کف آن خاکی بود و فقط نصف اتاق با گونی های کهنه فرش شده بود ! درب اتاق با چوب کامل ساخته شده بود و لولای آن نیز از چوب بود و وقتی در را باز میکردی صدای وحشتناکی بلند میشد ( مانند صدایی که در نمایشنامه های رادیویی از درب زندان و سیاهچال شنیده می شود !) - روشنایی اتاق پنجره ای بود به ابعاد حدود 60 سانتیمتر در یک متر با شیشه های فوق العاده کثیف که بیرون را بزحمت می شد دید ! و هیچ وسیله زندگی حتی یک چراغ نفتی هم نداشت !از کدخدا و اهالی خواستم که یک چراغ بطور امانت به مدت یک هفته به من بدهند تا وسال خودم را بیاورم ولی متاسفانه هیچ کس قبول نکرد ! گفتم یکی از چراغ های مسجد را امانت بدهید ، گفتند حرام است !

          بهر صورت من فقط با یک چراغ قوه که داشتم چند روز در آن اتاق ماندم رختخواب کثیف و ناجوری از سورای ننه گرفتم و مثلا زندگی کردم !

          نانی برای خوردن نداشتم گفتم ننه جان ، من باید نان را از کجا تهیه کنم ؟ با محبت گفت که مادرجون برو از مغازه مقداری آرد بگیر بیار تا برایت نان ساجی بپزم ! گفتم چشم - فورا رفتم 2 کیلو آرد گرفتم و برگشتم و به ننه دادم - تهیه نان جالب بود و در هیچ جا نظیرش را ندیده و نشنیده بودم !

          یک کاسه کثیف زنگ زده آورد ! مقداری آب داخل آن ریخت - و مقداری از آرد را توی آب خالی کرد و با همان دستهای نه چندان تمیزش چندین بار ورز داد ! بعد تکه ای حلبی که در حقیقت درب حلبی بود و آنهم زنگ زده بود آورد و خمیر را روی آن چسباند ! سپس در کف اتاق چند تکه چوب را جمع کرده و آتش زد و حلبی و خمیر را برداشت و در دستش بالای آتش نگه داشت و هی جابجا میکرد ! بعد از چند دقیقه آن را جلوی من گذاشت و گفت بیا مادر ، نان آماده است !

          من نگاهی به این باصطلاح نان ساجی انداختم ! و مات و مبهوت ماندم ، تکه خمیری بود که داخلش هنوز خام و بیرونش سوخته بود ! و من مجبور بودم آنرا بخورم چون هیچ نان دیگری در اختیارم نبود !

          باز هم چشمتان روز بد نبیند ! من به هر جان کندنی بود تکه هایی از این تحفه بی نظیر را خوردم تا از گرسنگی نمیرم ! چه درد سرتان بدهم در عرض یک هفته بزحمت دوسه تا از این نان ها را خوردم و روزی که برای انجام کارهایم به گرمی رفتم قبل از هرچیز به یک غذا خوری رفته و یک دل سیر غذا خوردم !

( بقیه در ادامه مطلب )

+   حسین جاودانی ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٥

روزی بود و روزگاری . . . باز خوانی خاطرات دور . . . ( قسمت ششم )

          بعد از اینکه خدمت سپاه دانش ما تمام شد، از طرف آموزش و پرورش مشکین شهر استخدام شدیم و برای من برگشت به کرمشاهلو بدلیل اینکه مربوط به اردبیل بود امکان پذیر نشد .

          برای استخدامی های جدید در رابطه با انتخاب محل خدمت ، قرعه کشی می شد و چون یکی از دوستان من بنام صمد صابر در روستای صلوات بود من هم تمایل داشتم با هم کار کنیم و به مسئول توزیع معلمین مراجعه کردم که آیا امکان دارد من به صلوات بروم و او هم ابتدا با اطمینان پاسخ داد که در قرعه کشی شرکت نکن و مستقیما ترا به همان محل می فرستم من هم تشکر کردم ! ولی فردای آنروز که مراجعه کردم کاملا زد زیر حرفش و گفت آن روستا به معلم اضافی نیاز ندارد و اگر هم نیاز داشته باشد معلمین قدیمی را آنجا می فرستیم نه استخدامی جدید را ! ( البته چند روز بعد یکی از بستگان خودش را که جدید الاستخدام بود به همان جا فرستاد ) و ما هم که با قول ناجوانمردانه او در قرعه کشی شرکت نکره بودیم تمامی روستاها تقسیم شده بود و مرا اجبارا به گرمی و از آنجا به دورترین نقطه منطقه یعنی روستای امستان فرستادند !

بهر صورت ، اینجا گرمی است . . . سلام گــرمی :

          در تصویر بالا تقریبا تمامی قسمت های گرمی دیده می شود که شامل دو بازار ، یکی بازار بالا و دیگری بازار پایین ! می شد البته آن موقع گرمی بخش بود و الان به شهرستان قشنگی تبدیل شده است.

( بقیه در ادامه مطلب )

+   حسین جاودانی ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱۱

روزی بود و روزگاری . . . بازخوانی خاطرات دور . . . ( قسمت پنجم )

          من نزدیک به یکسال و اندی در کرمشاهلو بودم ولی به اندازه ده ها سال تجربه و خاطرات از آنجا دارم ، اوقات بیکاری را به گرفتن عکس از طبیعت منطقه می پرداختم و اینک چند نمونه :

 

 

( بقیه در ادامه مطلب )

+   حسین جاودانی ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۸

روزی بود و روزگاری . . . باز خوانی خاطرات دور . . . ( قسمت چهارم )

           بدون تعارف باید بگویم که در طول چند سالی که من در منطقه مشکین شهر بودم ، خاطرات خوب من در کرمشاهلو بود و بقیه سالها کلی توام با دردسر ها و ناراحتی های زیاد بود .

           اما بقیه خاطرات - بگذارید اول این مطلب را بگویم که من و کلا خانواده ما اهل شوخی و تفریح هستیم البته از نوع کنترل شده و طنز گونه ! و کمتر اتفاق می افتد وقتی با کسی برخورد می کنیم حالت کاملا جدی و خشک به خودمان بگیریم و این لطف خداست در حق خانواده ما !

           وقتی وارد کرمشاهلو شدم از بابت برخورد خوب و گشاده رویی اهالی خیلی خوشحال شدم مخصوصا آقایان حاج رضاخان و شکور و انشاءاله (یا بقول خودشان : ایشی) و حاج قدیراله همه شان با چهره بشاش با من روبرو شدند و تا آخر دوران خدمت هم همیشه این برخورد خوب و توام با شوخی ادامه داشت .

          در آن روز ها سپاهی دانش در روستا کلی اداره بود برای خودش ! و هر کاری برایش مجاز بود رسیدگی به وضع بهداشت - رسیدگی به شکایات اهالی ( در حد مقدورات که اکثرا از طریق کدخدا منشی حل و فصل می شد ) - همکاری با گروه درمانی پیشگیری بیماری های واگیر دار از جمله ریشه کنی مالاریا از از تبریز می آمدند و مسئول این گروه هنرمند بزرگ عکاس استاد علی نخجوانی بود که خیلی باهم صمیمی بودیم و دو سال پیش برحمت خدا رفت ( روحش شاد ) - همکاری با مامورین جمع آوری اسلحه که از زمان حمله روس ها ، مقدار زیادی سلاح غیر مجاز در دست مردم باقیمانده بود - همکاری با مامورین آمار و سجل احوال - همکاری با مامورین با حوزه نظام وظیفه و . . .

          من الان یک آرشیو قوی از اسناد و مدارک خودم دارم و در بین خانواده خودمان به من بشوخی می گویند : مرکز اسناد ملی ! چون کمتر مدارکی را دور می اندازم و حتی امروز که آنهارا مطالعه میکردم به نامه ای از فرمانداری مشکین شهر برخوردم که فکر نمیکنم کسی این نامه را نگه میداشت !

( بقیه در ادامه مطلب )

+   حسین جاودانی ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٦

شبهای قدرتان پر قدر باد !

          ضمن آرزوی بهره گیری کامل از این شبهای پر فیض قدر ، شهادت حضرت مولی الموحدین علی علیه السلام را تسلیت و تعزیت عرض میکنم .

شب سراسیمه بساط خود را

جمـع مـی کـــرد و مـی رفت

 

وانهمه گوهر رخشنده که داشت

دور افکنــــده شتابـان مـی رفت

 

شب که ترس آور و وحشت افزاست

کس نـدانست چـــرا می تــرسیـــد

 

شب تاریک کــه دل لــــرزانــــد

وحشتی داشت کزآن می لرزید

 

دل شب بــود ز رازی آگــــاه

که دل از وحشت آن خون میشد

 

ناظــــر واقعـــه شومـــی بود

که از آن حال دگرگون می شد

 

شب نمی خواست که مردم گویند

چـــه بلاخیــــز شب تـاری بــــــود

 

روز هم داشت سر از شرم به پیش

تـا نـگوینـــــد سیــــه کاری بــــود

 

ناگهـــان ! رنگ پریـــد از رخ شب !

گشت محـراب چو همرنگ شفق

 

کرده خورشید مگر باز غروب

یا که افتـاده زپا مشعل حق

 

گر ؛ فتد در چه مغرب خورشید

روز دیگــر زنــد از مغـــرب سـر

 

آفتـابی به سحــر کرد غروب

که نیابنــــــد در آفاق دگــــر

 

بـرق شمشیـــر درخشیـد و از آن

خرمن دانش و تقوی همه سوخت

 

نغمـه فـزت و رب الکعبــه

آتشی در دل محراب افروخت

 

از سر شوق سر خونین را

او بسایید به خاک در دوست

 

دست شکـــرانــه بمـالیــد بــه روی

آنچه از دوست رسد . جمله نکوست

 

+   حسین جاودانی ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٦

روزی بــود و روزگـــاری . . . بازخــوانی خاطــرات دور . . . قسمت سوم

          با عرض پوزش از اینکه ادامه داستان به تاخیر افتاد و علتش هم این بود که دو روز پیش خداوند بار دیگر لطف خودش را شامل حال ما کرد و یک فرشته کوچولو که نوه چهارم من می شود به ما اعطا فرمود !

 امیدوارم پروردگار تمامی خانواده ها را خوشخال و شاد گرداند .

          اما بقیه داستان - راهنمای تعلیماتی ما آقای علی حائری اهل مشکین شهر بود که مرد فوق العاده نازنینی بود و همین چند سال پیش هم در همایشی در تبریز دیدمشان ولی حالا اطلاعی ندارم ، در اوایل کار ، موقع بازرسی و سر کشی به من اول به روستای قلی بیگلو و یک روستا در کنار ( روستای گندیشمنی ) که یک همکار کردستانی آنجا داشتیم می رفت و بعد سه نفری با اسب به کرمشاهلو می آمدند :

 

 

          اینجا همان ساختمانی است که با تلاش زیاد به مدرسه تبدیل شد و اتاق سمت چپ محل زندگی من بود ! .

( بقیه در ادامه مطلب )

+   حسین جاودانی ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir