عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

روز شعر و ادب فارسی گرامی باد

           27 شهریور ماه که مصادف با وفات شاعر با احساس و شیرین سخن ایران ، استاد سید محمد حسین شهریار می باشد بنام روز شعر و ادب فارسی نامیده شده است .

          سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵-۱۳۶۷) متخلص به شهریار ، شاعر شیرین سخن ایرانی اهل آذربایجان بود که به زبان‌های ترکی آذربایجانی و فارسی شعر سروده‌است.

          استاد شهریار در تبریز به‌دنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرةالشعرای همین شهر به خاک سپرده شد. روز درگذشت این شاعر بزرگ معاصر را «روز شعر و ادب فارسی» نام‌گذاری کرده‌اند.

          مهم‌ترین اثر شهریار منظومه حیدربابایه سلام (سلام به حیدربابا) است که از شاهکارهای ادبیات ترکی آذربایجانی به‌شمار می‌رود و شاعر در آن از اصالت و زیبایی‌های روستا بزبانی ساده و شیوا یاد کرده‌است بطوریکه هرکسی احساس میکند از زبان من گفته شده و سرگذشت من برشته تحریر در آمده است ! این مجموعه در میان اشعار مدرن قرار گرفته و به بیش از ۸۰ زبان زنده دنیا ترجمه شده است.

          شهریار در سرودن انواع گونه‌های شعر فارسی -مانند قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی و شعر نیمایی- نیز تبحر داشته‌است. از جمله غزل‌های معروف او می‌توان به علی ای همای رحمت و «آمدی جانم به قربانت» اشاره کرد. شهریار نسبت به علی بن ابی‌طالب ارادتی ویژه داشت و همچنین شیفتگی بسیاری نسبت به حافظ داشته‌است.

به غزلی از این استاد تحت عنوان آسمان آبی توجه فرمایید :

از همه سوی جهان جلوه‌ی او می‌بینم
جلوه‌ی اوست جهان کز همه سو می‌بینم
چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل
چهره‌ی اوست که با دیده‌ی او می‌بینم
تا که در دیده‌ی من کون و مکان آینه گشت
هم در آن آینه آن آینه رو می‌بینم
او صفیری که ز خاموشی شب می‌شنوم
و آن هیاهو که سحر بر سر کو می‌بینم
چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل
آن نگارین همه رنگ و همه بو می‌بینم
تا یکی قطره چشیدم منش از چشمه‌ی قاف
کوه در چشمه و دریا به سبو می‌بینم
زشتی نیست به عالم که من از دیده‌ی او
چون نکو مینگرم جمله نکو می‌بینم
با که نسبت دهم این زشتی و زیبائی را
که من این عشوه در آیینه‌ی او می‌بینم
در نمازند درختان و گل از باد وزان
خم به سرچشمه و در کار وضو می‌بینم
ذره خشتی که فرا داشته کیهان عظیم
باز کیهان به دل ذره فرو می‌بینم
ذره خشتی که فرا داشته کیهان عظیم
باز کیهان به دل ذره فرو می‌بینم
غنچه را پیرهنی کز غم عشق آمده چاک
خار را سوزن تدبیر و رفو می‌بینم
با خیال تو که شب سربنهم بر خارا
بستر خویش به خواب از پر قو می‌بینم
با چه دل در چمن حسن تو آیم که هنوز
نرگس مست ترا عربده‌جو می‌بینم
این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست
کز فلک پنجه‌ی قهرش به گلو می‌بینم
آسمان راز به من گفت و به کس باز نگفت
شهریار اینهمه زان راز مگو می‌بینم

شاعران و سخنوران کشورمان در مورد استاد شهریار اینگونه اظهار نظر نموده اند :

          هـ . ا. سایه

 ترانه غزل دلکشم مگر نشنفتی

 که رام من نشدی آخر ای غزال رمیده

 خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم

 که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده

            نیما یوشیج

 رازی ست که آن نگار می داند چیست

 رنجی است که روزگار می داند چیست

 آنی که چو غنچه در گلو خونم از اوست

 من دانم و شهریار می داند چیست

            مفتون امینی

 چون دل مفتون ترا مشکل به دست آورده است

 کی رها می سازدت اینگونه آسان شهریار

 اولین استاد شعر و آخرین سلطان عشق

 هر کجا نام تو در آغاز و پایان شهریار

            پژمان بختیاری

 زین شهر مردپرور و زین شهر عشق زای

 برخیزد آنچه مایة عزّ و وقار ماست

 گه شهریار پرورد این شهر، گاه شمس

 کز نامشان تفاخر ملک و دیار ماست

           مهرداد اوستا

 شعر همان عشق که با شهریار

 کرد سرافرازی و نام آوری

 شعر همان فتنه و آذرم و راز

 کز نگه دوست کند دلیری

           بیژن ترقی

 به شهر  یار بگو شهریار می آید

 دوباره بخت ترا در کنار می آید

 بگو که عرصة شعر و ادب به پیرایند

 که از سواد دل آن شهسوار می آید

           فریدون توللی

 ای شهریار نغمه که با چتر زرفشان

 دستان سرای عشق و خداوند چامه ای

 از من ترا به طبع گرانمایه، صد درود

 ز آنرو، که در بسیط سخن، پیش جامه ای

           مهدی اخوان ثالث

 شهریارا تو همان دلبر و دلدار عزیزی

 نازنینا، تو همان پاک ترین پرتو جامی

 ای برای تو بمیرم، که تو تب کردة عشقی

 ای بلای تو بجانم، که تو جانی و جهانی

            فریدون مشیری

 در نیمه های قرن بشر سوزان

 اشک مجسمی بود، در چشم روزگار

 جان مایة محبت و رقت

 ایوای شهریار

            عمــران صـلاحی

 شهریار حزن بودی، خانه ات بیت الحزن

 پادشاه قلعة خاموش روح خویشتن

 شهر ویرانی سراسر خانه هایش سوخته

 بادهای در به در چرخان و بر در حلقه زن

 همــواره روح و جانتــان از عشق لبــریـز بـاد !

+   حسین جاودانی ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٧

مطلب رسیده !

          ابن مطلب بصورت ایمیل بدستم رسید که فکر کردم شماهم بهتر است ببینید !:

 

          ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﺮﺍﻡﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻗﺴﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﯿﻪ:
           ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺷﺐﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﻩ ﭘﺪﺭﯼ ﺗﻮ ﺷﻤﺎﻝ ﻃﺮﻑ ﺍﺭﺩﺑﯿﻞ ، بهﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﺻﻠﯽ ﺑﯿﺎﺩ، ﯾﺎﺩﺑﺎﺑﺎﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻔﺖ: ﺟﺎﺩﻩ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺑﺎ ﺻﻔﺎ ﺗﺮﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺟﻨﮕﻞﺭﺩ ﻣﯿﺸﻪ!
           ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﻪ:
           ... ﻣﻦ ﺍﺣﻤﻖ ﺣﺮﻑﺑﺎﺑﺎﻡ ﺭﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﭘﯿﭽﯿﺪﻡ ﺗﻮ ﺧﺎﮐﯽ ، ۲۰ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪ ﻭ ﻫﺮﮐﺎﺭﯼﮐﺮﺩﻡ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﻤﯿ ﺸﺪ. ﻭﺳﻂ ﺟﻨﮕﻞ، ﺩﺍﺭﻩ ﺷﺐ ﻣﯿﺸﻪ، ﻧﻢ نم ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺖ. ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﯾﮑﻤﯽ ﺑﺎﻣﻮﺗﻮﺭ ﻭﺭ ﺭﻓﺘﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﻧﻪ چیزی ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ، ﻧﻪ ﺍﺯ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺭﻡ!!
           ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺗﻮ ﺩﻝ ﺟﻨﮕﻞ، ﺭﺍﺳﺖﺟﺎﺩﻩ ﺧﺎﮐﯽ ﺭﻭ گرﻓﺘﻢ ﻭ ﻣﺴﯿﺮﻡ ﺭﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ.
          ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺗﻨﺪ ﺷﺪﻩﺑﻮﺩ. ﺑﺎ ﯾﻪ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ، ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﻭﺑﯽ ﺻﺪﺍﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﻢ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩ.
           ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﯽ ﻣﻌﻄﻠﯽ ﭘﺮﯾﺪﻡ ﺗﻮﺵ.
           ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺧﯿﺲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪﻓﮑﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﻧﯿﮕﺎ ﮐﻨﻢ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩﻡ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻋﻘﺐ ﺟﺎﮔﺮﻓﺘﻢ، ﺳﺮﻡ ﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺑﺎﻻ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﺸﮑﺮ ، ﺩﯾﺪﻡ ﻫﯿﺸﮑﯽ ﭘﺸﺖﻓﺮﻣﻮﻥ ﻭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺟﻠﻮ ﻧﯿﺴﺖ!!
           ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ!
          ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﻮﻣﺪﻡ ﮐﻪﻣﺎﺷﯿﻦ ﯾﻬﻮ ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭ ﺑﯽ ﺻﺪﺍ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ.
ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺟﻔﺖ ﻭ ﺟﻮﺭﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﯾﻪ ﻧﻮﺭ ﺭﻋﺪﻭ ﺑﺮﻕ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﭘﯿﭻ ﺟﻠﻮﻣﻮﻧﻪ! ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻨﻢ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
          ﻧﻤﯿ ﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺣﺘﯽ ﺟﯿﻎ ﺑﮑﺸﻢ، ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻃﺮﻑ ﺩﺭﻩ.
ﺗﻮ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎﯼ ﺁﺧﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﻪﺧﺪﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺎﻣﺮﺯﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮﭼﺸﻤﻢ.
           ﺗﻮ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎﯼ ﺁﺧﺮ، ﯾﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯﺑﯿﺮﻭﻥ ﭘﻨﺠﺮﻩ، ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺟﺎﺩﻩﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﭼﻪ ﻣﺪﺕ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ.
          ﻭﻟﯽ ﻫﺮ ﺩﻓﻌﻪ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺳﻤﺖﺩﺭﻩ ﯾﺎ ﮐﻮﻩ ﻣﯿﺮﻓﺖ، ﯾﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﯿ ﭙﯿﭽﻮﻧﺪ.
           ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﯾﻪ ﻧﻮﺭﯼ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﻭﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﻢ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍﻩ ﻧﺪﺍﺩﻡ.
           ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ.
          ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺗﻨﺪ ﻣﯿﺪﻭﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ.
          ﺩﻭﯾﺪﻡ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﻧﻮﺭﺍﺯﺵ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮﯼ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﻭﻟﻮ ﺷﺪﻡ ﺭﻭ ﺯﻣﯿﻦ !
           ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻡﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻡ، ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ، ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖﺑﻮﺩﻧﺪ !
           ﯾﻬﻮ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﻭﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺧﯿﺲ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺗﻮ، ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ:
          ﻣﻤﺪ ﻧﯿﮕﺎ! ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﻤﻘﯿﻪﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﻫﻞ ﻣﯿﺪﺍﺩﯾﻢ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ !! 

+   حسین جاودانی ; ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٦

نمایشگاه انفرادی عکس آقای مقصود سامع سردرودی

            نمایشگاه انفرادی عکس آقای مقصود سامع سردرودی با عناوین « در باغ نگاه » و « در امتداد افق »  برگزار    می شود.
           در این  نمایشگاهها، مجموعا 65 عکس از زیباییهای طبیعت و نیز زندگی روستایی آذربایجان شرقی در معرض دید و تماشای علاقمندان عکس قرار می گیرد. 

           نمایشگاه « در باغ نگاه » در گالری شماره 2 فرهنگسرای ارسباران تهران طی روزهای 17 لغایت 21 شهریور ماه از ساعت 10 الی 19 و نمایشگاه « در امتداد افق » در تاریخ 16 الی 21 شهریور در نگارخانۀ شیث یحیایی از ساعت 4 الی 8 بعداز ظهر آماده پذیرایی از بازدیدکنندگان خواهد بود.



            لازم به ذکر است آقای مقصودسامع سردرودی، پیش از این، برگزاری 13 نمایشگاه انفرادی را در کارنامه فعالیت های عکاسی خود داشته و چاپ 17 مجموعه عکس از زیبائیهای آثار و جاذبه های طبیعی آذربایجان را به همراه تالیف 8 عنوان کتاب دارد.

+   حسین جاودانی ; ٦:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٢

روزی بود و روزگاری . . . ( ضمیمه قسمت آخر )

          عده ای از دوستان عزیز از اقصا نقاط میهنمان اینجانب را مورد لطف و مرحمت خود قرار داده و این سطور سیاه مشق ! را مورد توجه قرار داده اند و طی تماس های مکرر امر فرمودند که من کمی هم به عقب برگردم و جهت اجرای اوامر این چند سطر را نیز به آخرین قسمت خاطرات اضافه میکنم .

          من در سال 1322 در تبریز متولد شدم که متاسفانه در آن روز های تاریک ، میهن عزیز ما در تحت تسلط اجنبی ها یعنی روس ها بود و حکومتی محلی بنام پیشوری به مردم مت تحمیل کرده بودند . همه اسناد و مدارک اداری و تابلوهای ادارات و کتاب های درسی به زبان ترکی تبدیل شده بود و تدریس در مدارس نیز به زبان ترکی بود .

          این تصویر برادر بزرگ من آقای حاج حسن آقا جاودانی است که در حال حاضر مدیر لابراتوار دیجیتالی اطلس هستند .

 

          وقتی که من دو سه ساله بودم ایشان در دوره ابتدایی تحصیل میکردند و کتاب هایشان به زبان ترکی بود و کارنامه هایشان نیز به ترکی نوشته می شد ! من این عکس را از کارنامه برادرم برداشته ام ببینید !

        روی عکس  به مهر مدرسه که بزبات ترکی است توجه کنید ( ملی تربیت مدرسه سی - 1324)

          برادرم اشعاری را که در کتاب داشتند می بایستی حفظ میکرد من هم در عالم کودکی اشعاری را که می شنیدم  حفظ میکردم و هنوز این اشعار در ذهنم میچرخد !

          یکی از اشعار کتاب دوم ( ایکینجی کتاب ) این بود :

بوز گیچی ( بز خاکستری ! )

ظاهرا بچه ای با بز خاکستری ابلق خودش حرف می زند !

آلا ، بولا ، بوز گیچی              آی قوشا بوینوز ، گیچی

( ای بز ابلق خاکستری           ای که یک جفت شاخ روی سر داری )

یالقـوز گـزیب دولانمـا           داغـــا داشـــا دیـرمانمـا

(تنها و بی کس این طرف و آن طرف مگرد         از کوه و صخره ها بالا نرو  )

بیر قورد چیخسا اویاننان       سن نه ایدر سن اوندا !

( اگر سر و کله گرگی از آنطرف پیدا شود         آنوقت تو چکار میکنی ! )

چوبان آچینجان گوزون         قالار بیر جوت بوینوزون !

( تا چوپان چشمش را باز کند          فقط یک جفت شاخت باقی می ماند ! )

          البته مردم غیرتمند و شجاع این مرز و بوم خیلی زود اشغالگران پست را از کشور بیرون راندند و این خاک مقدس را از لوث وجودشان پاک کردند و موقعی که من وارد دبستان شدم همه چیز به حال عادی برگشته و کتاب های درسی هم بزمان فارسی برگردانده شده بود .

( بقیه در ادامه مطلب )

+   حسین جاودانی ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir