عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

شیعیـــان ، سالروز تولــد مادرمــان مبـارک باد !

          روز 31 فروردین ماه مصادف با میلاد با سعادت دختر پیامبر اکرم (ص) ، حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر است این روز فرخنده را به عموم شیعیان تبریک و تهنیت عرض میکنم .

          ضمنا این روز مبارک را به تمامی مادران و بانوان و دختران این سرزمین تبریک و شادباش میگویم و بهمین بهانه ، قطعه شعر زیبای استاد شهریار ( ای وای مادرم ) را تقدیمتان میکنم :

 

          ای وای مادرم ... - استاد شهریار   

آهسته باز از بغل پله ها گذشت . . .
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه !

او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر و کار خویش بود
بیچاره مادرم !
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من !
امروز هم گذشت . . .
در باز و بسته شد ،
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست . . .
هر جا شده هویج هم امروز می خرد !
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها . . .
او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد به جستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد !
آمد که پیت نفت گرفته به زیر بال ،
هر شب ...
درآید از در یک خانه ی فقیر !
روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان
او را گذشته ایست سزاوار احترام !
تبریز ما ! به دور نمای قدیم شهر
در باغ بیشه خانه مردی است با خدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری
اینجا به داد ناله مظلوم می رسند !
اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل !
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در باز و سفره پهن ...
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند !
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه ،
او مادر من است ...
انصاف می دهم که پدر راد مرد بود
با آن همه در آمد سرشارش از حلال
روزی که مرد روزی یک سال خود نداشت !
اما قطار ها ی پر از زاد آخرت ...
وز پی هنوز قافله های دعای خیر ...
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود !
خاموش شد دریغ ...

نه او نمرده است ! می شنوم من صدای او ...
با بچه ها هنوز سر و کله می زند !
ناهید لال شو !
بیژن برو کنار !
کفگیر بی صدا ،
دارد برای نا خوش خود آش می پزد ...
او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت ...
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند :
لطف شما زیاد ...
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت :

این حرفها برای تو مادر نمی شود ! ...


پس این که بود ؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید !
لیوان آب از بغل من کنار زد !
در نصفه های شب ،
یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب !
نزدیک های صبح
او باز زیر پای من اینجا نشسته بود !
آهسته با خدا ...
راز و نیاز داشت ...
نه او نمرده است !
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز !
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر می شود خموش !
آن شیر زن بمیرد ؟ او شهریار زاد !
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

او با ترانه های محلی که می سرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من به ساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده کاشت ...
وانگه به اشک های خود آن کشته آب داد !
لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ! هیچ !
تنها مریضخانه به امید دیگران !
یکروز هم خبر ، که بیا او تمام کرد ...

در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود
پیچیده کوه و فحش به من داد و دور شد ...
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه !
طومار سرنوشت و خبر های سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز ...
یک اشک هم به سوره یاسین من چکید !
مادر به خاک رفت ...
آن شب پدر به خواب من آمد ، صداش کرد ...
او هم جواب داد !
یک دود هم گرفت به دور چراغ ماه !
معلوم شد که مادره از دست رفتنی است !
اما پدر به غرفه باغی نشسته بود ...
شاید که جان او به جهان بلند برد
آنجا که زندگی ، ستم و درد و رنج نیست !
این هم پسر که بدرقه اش می کند به گور ...
یک قطره اشک مزد همه زجر های او !
اما خلاص می شود از سر نوشت من !
مادر بخواب خوش ...
منزل مبارکت ...
آینده بود و قصه ی بی مادریّ من ...
ناگاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبر ها برون
او بود و سر به ناله بر آورده از مغاک !
خود را به ضعف از پی من باز می کشید ...
دیوانه و رمیده دویدم به ایستگاه !
خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز از آن سفید پوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز ...
از من جدا مشو !
می آمدیم و کلّه من گیج و منگ بود ...
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند ...
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من !
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه ...
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد ...
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان ،
می آمد و به مغز من آهسته می خلید :
تنها شدی پسر ! ...

باز آمدم به خانه ، چه حالی ، نگفتنی ...
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض !
پیراهن پلید مرا باز شسته بود !
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود ...
بردی مرا به خاک سپردیّ و آمدی ؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر ...
می خواستم به خنده در آیم ز اشتباه !
اما خیال بود ! ...


ای وای مادرم ...

شادی روح تمامی مادرانی را که دنیای خود را عوض کرده اند از خداوند متعال خواستارم .

+   حسین جاودانی ; ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳٠

شاد بودن هنر است !

شاد بودن هنـــر است !  (از : ژاله اصفهانی)

بشکفــد بار دگــر لالــه رنگین مــراد
غنچه‌ی سرخ فرو بسته‌ی دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت ، آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود !

روزگار دگــری هست و بهـــاران دگـر
کاشکی آینه‌ای بود درون‌بین ، که در او
خویش را می‌دیدم . . .
آنچه پنهان بود از آینه‌ها ، می‌دیــدم ! !

می‌شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد !
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیــــروزی و امیـــد شـدن

شاد بودن هنـــر است
شاد کردن، هنــری والاتـــر

لیک ، هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی‌جان ، شب و روز
بی‌خبـــر از همــه ، خنـــدان باشیم
بی‌غمی عیب بزرگــی است که دور از مـا بـاد  !

شاد بودن هنــر است
گر به شادیّ تو ، دل‌های دگــر باشد شاد

زندگی صحنــه‌ی یکتــای هنـرمنــدی ماست
هر کسی نغمــه‌ی خود خواند و از صحنــه رود !
صحنه پیوسته به جاست
خـــرّم آن نغمــه ، که مردم بسپارند به یاد
! !

+   حسین جاودانی ; ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱۸

شهادت بانوی دو عالم تسلیت باد .

شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را به عموم شیعیان تسلیت و تعزیت عرض میکنم .

+   حسین جاودانی ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٤

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir