عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

سیزده بدر - امروز زندگی رنگ دیگری داشت !

          امروز که مصادف با سیزده نوروز بود سری زدیم به فضای سبز طرف های فرودگاه تبریز که واقعا دیدنی بود مردم از هر سنی و هر تیپی آمده بودند . . . چادر های رنگی همه جا بر پا شده بود . . لباس های رنگ وارنگ . . . بچه ها بازی میکردند ، فریاد میزدند ، بزرگتر ها گاهی خودشان را قاطی بچه ها میکردند و یا قدم می زدند تا از هوای تازه و تمیز استفاده کنند ، و خلاصه هیجان زندگی در هر طرف جریان داشت . . .

          من هم فرصت را غنیمت شمرده و دست به دوربین بردم ! پس با زبان عکس با شما سخن بگویم پس این شما و این هم تصاویری از سیزده نوروز :

 

          این لبو فروش هم برای مردم  شاد و سر زنده شیرینی خاصی آورده بود !

( بقیه در ادامه مطلب )


 

 

 

 

 

 

 

 

          البته کسانیکه برنامه ریزی کرده بودند تا در موقع برگشت با ترافیک جاده ای مواجه نشوند قبل از غروب آفتاب بطرف تبریز حرکت کرده بودند آما وضع جاده برگشت به این وضعیت بود :

 

            امروز پلیس زحمت کش شهرمان فعالیت بیشتری داشت و از طریق هوا هم با هلیکوپتر ترافیک و مسائل مربوطه را مدیریت میکرد که جا دارد از تمامی مامورین پلیس و هرکسی که به این ملت و به این آب و خاک خدمت میکند تشکر و قدرانی شود .

          راستی خاطره استاد شهریار از سیزد بدر سال 1309 که استاد در تهران بودند شنیدنی است و می خواهم در این قسمت به حرفهای شیرین استاد توجه فرمایید :

          سیزده نوروز سال ۱۳۰۹ بود. چند تن از دوستان هنرمندم صبح آمدند منزل و گفتند که برخیز بزنیم بیرون به گلگشت باغ و راغ تا از هوای جان‌بخش بهاری جانی تازه کنیم.
          با این‌که دوستان همگی صمیمی و اهل هنر بودند، ‌اما آن روز حال بیرون رفتن نداشتم. ابدا حوصله نداشتم، ‌عذر خواستم. پافشاری دوستان در من اثر نکرد. از ایشان خواستم مرا تنها بگذارند. بالاخره دیدند چاره‌ای نیست، ناچار تسلیم شدند. از طرفی صبا گفته بود که می‌آید اما نیامده بود. سخت بی‌قرار بودم. دوستان هنرمندم مأیوسانه مرا ترک کردند و من ماندم و یک دنیا خیال.
          پدرم کو؟ مادرم کجا رفت؟ ‌تحصیلاتم چه شد؟ چرا او به وعده‌اش عمل نکرد؟ چرا پدرش ناجوانمردانه رفتار کرد؟ چرا دخترش را به زر و سیم فروخت؟ من کجا و نیشابور کجا؟ مرا چه به کارمندی بانک کشاورزی؟ و هزاران خیال از این قبیل، مانند دیوی فضای خیالم را اشغال کرد. نزدیک بود خفه شوم. بلند شدم و بیرون زدم. به طرف دروازه دولت.
          آن موقع تهران این طور کشنده نبود، بزرگ نبود، شهری دل‌باز و روح‌افزا بود. هنوز خیالاتم رهایم نکرده بود، ‌همان طور با آنها در ستیز بودم که ناگاه او جلوی‌ چشمانم ظاهر شد. دست در دست بچه‌اش، روبروی هم قرار گرفتیم.
          لحظاتی به همدیگر خیره شدیم. او رد شد. اما من میخکوب شدم. سرم گیج رفت. زیر درختی نشستم. اندک اندک آرام گرفتم. آهی کشیدم و طبعم به همراه اشکم سرازیر شد و شروع کردم به نوشتن:

گوهر فروش

یار و همسر نگـــرفتم که گــرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر گرفتی و هنوز
من بیچــاره همان عاشق خونین جگــرم

خون دل می‌خــورم و چشم نظــر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم

من کـه با عشق نراندم به جوانـی‌ هوسی
هوس عشق و جوانی‌است به پیرانه سرم

پدرت گوهــر خود را به زر و سیم فــروخت
پدر عشـق بسوزد کـه درآمـد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبـــا هیچ نیــرزیــد که بی سیم و زرم

هنـرم کاش گره‌بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری ‌نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من همان سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می‌‌گذرم

تــو از آن دگــری ، ‌رو که مــرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کار جهانی ‌دگرم

از شکار دگران چشم و دلی‌دارم سیر
شیـرم و جوی ‌شغــالان نبــود آبخـورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهـریارا چه کنم لعلم و والاگهـــرم

اوقات خوب و خوش برایتــان آرزومنــدم 

+   حسین جاودانی ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٤

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir