عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

روزی بود و روزگاری . . . - بازخوانی خاطرات دور . . . (1)

          دوستان سلام - در چند بخش تصاویری از سالهای دور گذاشتم که مورد توجه بسیاری از عزیزان مناطق مختلف قرار گرفت و با لطف خودشان مرا شرمنده نمودند و تصمیم گرفتم یکبار دیگر خاطرات گذشته را بررسی کنم .

          من در سال 1322 در یک خانواده مذهبی در تبریز بدنیا آمدم پدرم گرچه تحصیلات بالایی نداشت ولی عاشق مطالعه و کتاب بود و یک کتابخانه بسیار مجهز خصوصی در خانه داشت که هنوز هم قسمت اعظم این کتابها در اختیار ما است .

          تحصیلات ابتدایی را در دبستانهای : تربیت و انوری و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان های رازی و تربیت خواندم و پس از اخد مدرک دیپلم ریاضی در سال 1342 جهت انجام خدمت سربازی در سپاه دانش ثبت نام کردم .

          البته تا آن موقع دو دوره از سپاه دانش به روستا ها اعزام شده و ما حزو دوره سوم بودیم - دوره آموزش ما به مدت سه ماه در تبریز سپری شد .

          بعد از اتمام دوره آموزش ما را به روستا ها فرستادند و من هم بهمراه عده ای از دوستان به روستاهای مشکین شهر اعزام شدم .

          من تا آن تاریخ روستا را ندیده بودم و روستاییان و محیط روستا را بصورت آرمانی و طوری که در انشاهایمان می نوشتیم تصور میکردم و هیچ اطلاعی از واقعیات روستا نداشتم !

(بقیه در ادامه مطلب )


          در اداره فرهنگ مشکین شهر ما را تقسیم بندی کردند و هرکسی را به روستایی فرستادند و من هم مامور خدمت در روستای کوچکی بنام ( آتشگاه ) شدم و با هزاران شوق و ذوق به طرف روستا حرکت کردم در حالیکه فکر میکردم که بعد از عمری تلاش الان کسی شده ام که می توانم به کشورم خدمت کنم !

          وقتی که راهنمای تعلیماتی مرا به روستا رساند مردم نسبتا ! از ما استقبال کردند و بعضی ها پرسیدند که اسمت چیست ؟ گفتم : حسین و دیگر هیچکس نپرسید که آیا شهرتی هم دارم یا خیر ! بعد از انجام کارهای اولیه ، من در محل مستقر شده و کار هارا از جمله آشنایی با مردم و محل و همچنین ثبت نام از بچه هارا شروع کردم .

         در این مدت اهالی مرا خیلی ساده با همان کلمه خالی حسین و با تلفظ محلی خودشان ( اَ دَ حو سِه یین ! ) صدا میکردند و برای من این مسئله خیلی سنگین می آمد !

          در همان روز های اول که تدریس را شروع کرده بودم ، یکی از اهالی محل بنام نصرت ، ظاهرا می خواست اجازه بگیرد تا بچه اش را به چرا بفرستد ! تا آنجاییکه ما دیده بودیم ، در شهر اولیا می آمدند و با احترام از مسئولین مدرسه اجازه میگرفتند ولی اینجا چون من خودمانی برخورد کرده بودم ( و بزرگترین اشتباهم بود !) نصرت آمد از دور و از سر کوچه داد زد : آهای ! حسین ! اون گدای مارا بفرست بیاید تا بدنبال گوسفندان برود ! ! ( البته در این منطقه بچه های خودشان را ( گدا یا گده ! ) خطاب میکردند ! و البته با اصطلاح توهین آمیزی که بعضی ها بکار می برند فرق داشت و آنها اصطلاح - آ یتیم - را بعنوان توهین استفاده میکردند .)

          این لحن و این طرز برخورد توهین آمیز اصلا برای من قابل قبول نبود در صورتی که آنها این رفتار را عادی می دانستند ! و با مسائل دیگری هم که پیش آمد من احساس کردم که شروع کار و روش برخورد ایده آلی من اشتباه بوده و باید بر میگشتم و کار را از ابتدا شروع میکردم و این بار با در نظر گرفتن واقعیت ها !

          بهمین علت به اداره فرهنگ  مشکین شهر مراجعه کردم و گفتم که من نمی توانم در آنجا خدمت کنم و بهانه های مختلفی از جمله کمی دانش آموزان را عنوان کردم ( جمعیت این روستا 20 خانوار و تعداد دانش آموزان کمتر از 10 نفر بودند )

          از طرف اداره فرهنگ روستای دیگری به من پیشنهاد شد ولی من که سخت گیر تر شده بودم نپذیرفتم و یک هفته تمام به اداره مراجعه میکردم و روستاهای جدیدی معرفی میکردند و حتی چند بار با راهنمای تعلیماتی رفتیم که دیدم مناطق خیلی پرت و دور افتاده ای است برگشتم .

          خلاصه مسئول اداره فرهنگ دیگر واقعا به تنگ آمده بود مخصوصا وقتی دیدم شخص دیگری بنام جواد - س که همشهری هم بودیم دقیقا شرایط مرا دارد و آن کارمند بیچاره  را در بن بست قرار داده بود تا اینکه بما گفت که من دیگر از دست شما به تنگ آمدم ، شما را بخدا خودتان بروید و روستای مورد نظر خودتان را پیدا کنید و هر جا مستقر شدید گزارشی به ما بدهید و محل خدمت خود را معرفی کنید ! ما هم گفتم چشم !

          چند روز گشتیم و البته بعد ها متوجه شدم که منظور جواد ، پیدا کردن روستایی بود که دور افتاده باشد تا بدور مسئولین اداره و راهنمای تعلیماتی ، جیم شود ! ولی من چنین قصدی نداشتم چون فردی مذهبی و متعصب بودم و شدیدا خداترس ، خلاصه بعد از گشت و گذار زیاد ، روستایی بنام قلی بیگلو در نزدیکی گردنه  دوجاق ( بین مشکین و اردبیل )پیدا کردیم و جواد در آنجا مستقر شد و دو روز آنجا ماندیم و از اهالی سراغ یک روستای خیلی خوب را گرفتیم که گفتند روستای بسیار خوبی وجود دارد ولی خیلی دور است بنام ( کرمشاهلو )

          فردای آن روز سه اسب از اهالی گرفتیم و من و جواد و راهنمای روستایی بعد از حدود 4 ساعت راه ، به روستای کرمشاهلو رفتیم و من دیدم که واقعا جای بسیار خوبی است و بدون اغراق باید بگویم که کرمشاهلو یک سر و گردن از تمامی روستا هایی که ما دیده بودیم بالاتر بود .

فعلا این مقدمه را داشته باشید تا قسمت بعدی :

کرمشاهلو : سلام !

+   حسین جاودانی ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir