عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

روزی بود و روزگاری . . . بازخوانی خاطرات دور . . . قسمت دوم

سلام بر کرمشاهلو

          همانطوریکه گفتم من و جواد باتفاق یک راهنمای روستایی با اسب به روستای کرمشاهلو رسیدیم ، روستا تشکیلات اداری خاص نداشت حتی کدخدایی هم تعیین نشده بود ولی اهالی بسیار با صفا و منسجمی داشت و می شد روی این مردم حساب باز کرد .

        بکمک ریش سفیدان و معتمدین محل ، از جمله حاج قدیراله - حاج رضاخان - شکور - زکی - ارشد و . . . اهالی را در مسجد جمع کردیم و موضوع را مطرح کردیم و همه از این مسئله استقبال کردند و به این ترتیب ما شدیم سپاهی دانش کرمشاهلو !! درحالیکه هنوز از طرف فرهنگ مشکین شهر ، هیچ حکم ماموریتی برای من صادر نشده بود ! و اصولا اداره مربوطه اطلاعی از من و این روستا نداشت !! تا اینکه بعد از هم پیمان شدن با مردم ، من به اداره مراجعه کردم و محل خدمتم را اطلاع دادم و حکمی برای من تحت عنوان سپاهی دانش مامور در روستای کرمشاهلو صادر شد ( که البته . . . بذارید بعدا میگم !) ، و ما به مبارکی و میمنت کار را شروع کردیم .

          چیزی که برای من جالب بود سرزندگی و روحیه بسیار بالا و برخورد حساب شده اهالی بود بااینکه تعداد باسواد ها خیلی کم بود ولی بقیه هم رفتار کاملا سنجیده و درستی داشتند ، بهر صورت ما بلطف خدا کار را شروع کردیم و باز چیزی که در اینجا با روستا های دیگر متفاوت بود اینکه در سایر جا ها وقتی که کار عمرانی از قبیل ساختن مدرسه ، مسجد و جاده روستایی و . . . انجام می شد مردم بصورت خودیاری یا کار میکردند و یا هزینه کارگری را می پرداختند ولی در این جا گویا از قبل بودجه عمرانی دست معتمدین محل وجود داشت که گویا از محل دو درصد سهم ارباب و یا . . . جمع آوری شده بود و ما مشکل بودجه پیدا نکردیم و برای ساختمان مدرسه نیز گویا انباری در زمان اشغال روس ها برای جمع آوری گندم ساخته شده و الان بصورت مخروبه ای درآمده بود و چون موقعیت مناسبی داشت تصمیم گرفتیم این بنا را باز سازی و به مدرسه تبدیل کنیم .

 

 

( بقیه در ادامه مطلب )


         با کمک اهالی خونگرم و صمیمی بالاخره مدرسه را تا حدودی سرو سامان دادیم و بچه های معصوم را آنجا جمع کردیم و یکی از اتاق ها هم محل سکونت و زندگی من شد که به همان هم قانع بودم و توقع زیادی نداشتم .

          البته قبل از ساختن این مدرسه من در منزل آقای حاج قدیراله که مرد خیلی مهربانی بود ساکن بودم ، با گذشت زمان مسجد نیز باز سازی و مرمت شده و هرکاری که از دستم بر می آمد انجام دادم و البته تشویق و قدردانی اهالی باعث دلگرمی بیشتر من می شد :

          علاوه بر تدریس بچه ها ، کلاسی هم برای بزرگسالان گذاشتم که امروزه نهضت سواد آموزی گفته می شود ولی آن موقع اسمش ( پیکار با بی سوادی ) بود ، اهالی هم با علاقه در این کلاس ها شرکت میکردند .

          بگذارید مطلب جالبی را در مورد کلاس بزرگسالان برایتان بگویم ، یکی از سواد آموزان بزرگسال ما جوانی بود بنام ( آدی شیرین ) این شخص یک هفته بطور مرتب سر کلاس حاضر شد ولی بعد یکدفعه غیبش زد ! دو هفته بعد اورا در یکی از کوچه های روستا دیدم و گفتم آدی شیرین ، چرا بکلاس نمی آیی پسر حیف است این موقعیت را از دست بدهی ! جناب آدی شیرین با یک قیافه پروفسور مابانه و حق بجانب برگشت و گفت که : آقای مدیر ، شما بچه شهری هستی و قانون روستا را نمی دانی ! در اینجا همه کار ها بر اساس برادری تقسیم می شود ، مثلا وقتی که من یک هفته زراعت و یا باغ را آبیاری میکنم هفته بعد نوبت برادرم ( آقا شیرین ) است که این کار را انجام دهد !( آقاشیرین برادر آدی شیرین بود ) حالا من یک هفته به کلاس آمده ام و هفته بعد می بایستی آقا شیرین به کلاس می آمد ! و اگر نیامده ، شما باید ایشان را غایب حساب کنید نه من را !!

          با این استدلال قوی و منطقی ! من دیگر چیزی برای گفتن به آدی شیرین نداشتم !

          من حالا با مردم جوشیده بودم و عضوی از این مردم به حساب می آمدم ، تصاویر زیر مربوط به یک مراسم عروسی در روستای زکی لو که خیلی نزدیک به کرمشاهلو بود گرفته شده است :

 

ببخشید هم خودم خسته شدم و هم شما خواننده عزیز را خسته کردم ! بقیه در قسمت بعد !

+   حسین جاودانی ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir