عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

روزی بــود و روزگـــاری . . . بازخــوانی خاطــرات دور . . . قسمت سوم

          با عرض پوزش از اینکه ادامه داستان به تاخیر افتاد و علتش هم این بود که دو روز پیش خداوند بار دیگر لطف خودش را شامل حال ما کرد و یک فرشته کوچولو که نوه چهارم من می شود به ما اعطا فرمود !

 امیدوارم پروردگار تمامی خانواده ها را خوشخال و شاد گرداند .

          اما بقیه داستان - راهنمای تعلیماتی ما آقای علی حائری اهل مشکین شهر بود که مرد فوق العاده نازنینی بود و همین چند سال پیش هم در همایشی در تبریز دیدمشان ولی حالا اطلاعی ندارم ، در اوایل کار ، موقع بازرسی و سر کشی به من اول به روستای قلی بیگلو و یک روستا در کنار ( روستای گندیشمنی ) که یک همکار کردستانی آنجا داشتیم می رفت و بعد سه نفری با اسب به کرمشاهلو می آمدند :

 

 

          اینجا همان ساختمانی است که با تلاش زیاد به مدرسه تبدیل شد و اتاق سمت چپ محل زندگی من بود ! .

( بقیه در ادامه مطلب )


           یکی از عنایات بزرگ الهی نسبت به من این است که خیلی زود می توانم با مخاطب خود ارتباط برقرارکنم و این مسئله باعث می شد که با تمامی مردم روستا و سایر دوستان از جمله با کادر پاسگاه ژاندارمری و مدیر و آموزگاران روستای رضی نیز روابطی صمیمانه داشته باشم .

          از چپ براست : رییس پاسگاه - مدیر مدرسه - من - دونفر آموزگار که سمت راستی اسمش آقای وهابزاده بود .

 

 

          همانطوریکه تصاویر نشان می دهند ما با همدیگر خیلی صمیمی بودیم ولی اکثر دوستان با تجربه روستایی به من تذکر می دادند که رییس پاسگاه ژاندارمری آدم یک رنگ و یکرویی نیست و مواظبش باش !

          روستای کرمشاهلو فاقد کدخدا و انجمن ده بود و من در اولین فرصت مردم را جمع کردم و پس از سخنرانی کوتاه در مسجد روستا ، انتخاباتی انجام دادیم و آقای هزار خان را بعنوان کدخدا و هفت نفر را بعنوان انجمن ده تعیین کردیم .

          فرمانده ژاندارمری آدم بسیار خوبی بود بنام سروان سرباز وطن - و هر وقت برای سرکشی پاسگاه می آمد سعی میکرد یک احوال پرسی هم از من بکند ، روزی که من با رییس پاسگاه در رضی با هم مشغول گردش و گفتگو بودیم جناب سروان سرباز وطن جهت بازرسی آمد - من در فضای بیرون منتظر ماندم تا رییس پاسگاه گزارش کار را داده و ناهار مختصری هم آماده کرد تا ضمن خوردن ناهار پرونده هارا بررسی نماید و بعد خودش تنها پیش من برگشت .

          هنوز چند دقیقه نگذشته بود و ما بطور عادی با هم می گفتیم و می خندیدیم که یکدفعه جناب سروان سرباز وطن با عصبانیت زیاد رییس پاسگاه را صدا زد ! وضعیت طوری بود که من هم بدون اراده وارد اتاق شدم ، فرمانده با فریاد گفت که خجالت نمی کشی ؟ من چند بار بتو تذکر دادم که مواظبش باشی نه اینکه روبرویش بایستی ؟ این پرونده چیه که تشکیل دادی ؟

          من هنوز نمی دانستم راجع به چه کسی صحبت میکنند ! تا اینکه رییس پاسگاه گفت جناب سروان این سپاهی ، پدر مرا درآورده و در تمامی مسائل دخالت میکند و روستاییان را برعلیه پاسگاه تحریک میکند !

          فرمانده گفت من روز اول هم گفتم که این شخص یک جوان شهرستانی است و تجربه کافی را ندارد و از روی احساسات برخورد میکند و تو موظفی در کنارش باشی نه اینکه رو در رو شوی ! و حالا این پرونده را بردار و باطلش کن !

          من تازه گوشی دستم آمد که این نامرد در عین حال که با من گرم گرفته دارد آب به ریشه من می بندد !

          سپس فرمانده دستور داد تا رییس پاسکاه بیرون برود و به من گفت بیا و بنشین !

          حدود یک ربع ساعت خیلی صمیمی با من صحبت کرد و تذکراتی داد و مسائل لازم را برایم مطرح کرد و بعد گفت که بروید بیرون پاسگاه دو نفری حرفهایتان را بزنید و وقتی به توافق رسید باهم پیش من بیایید و همین کار را هم کردیم و قرار شد از آن ببعد مرد مردانه و بدون کلک با هم دیگر کار کنیم .

          ای کاش مسائل به همین راحتی حل می شد ولی متاسفانه . . .

بقیه در قسمت بعدی . . .

+   حسین جاودانی ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir