عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

روزی بود و روزگاری . . . باز خوانی خاطرات دور . . . ( قسمت چهارم )

           بدون تعارف باید بگویم که در طول چند سالی که من در منطقه مشکین شهر بودم ، خاطرات خوب من در کرمشاهلو بود و بقیه سالها کلی توام با دردسر ها و ناراحتی های زیاد بود .

           اما بقیه خاطرات - بگذارید اول این مطلب را بگویم که من و کلا خانواده ما اهل شوخی و تفریح هستیم البته از نوع کنترل شده و طنز گونه ! و کمتر اتفاق می افتد وقتی با کسی برخورد می کنیم حالت کاملا جدی و خشک به خودمان بگیریم و این لطف خداست در حق خانواده ما !

           وقتی وارد کرمشاهلو شدم از بابت برخورد خوب و گشاده رویی اهالی خیلی خوشحال شدم مخصوصا آقایان حاج رضاخان و شکور و انشاءاله (یا بقول خودشان : ایشی) و حاج قدیراله همه شان با چهره بشاش با من روبرو شدند و تا آخر دوران خدمت هم همیشه این برخورد خوب و توام با شوخی ادامه داشت .

          در آن روز ها سپاهی دانش در روستا کلی اداره بود برای خودش ! و هر کاری برایش مجاز بود رسیدگی به وضع بهداشت - رسیدگی به شکایات اهالی ( در حد مقدورات که اکثرا از طریق کدخدا منشی حل و فصل می شد ) - همکاری با گروه درمانی پیشگیری بیماری های واگیر دار از جمله ریشه کنی مالاریا از از تبریز می آمدند و مسئول این گروه هنرمند بزرگ عکاس استاد علی نخجوانی بود که خیلی باهم صمیمی بودیم و دو سال پیش برحمت خدا رفت ( روحش شاد ) - همکاری با مامورین جمع آوری اسلحه که از زمان حمله روس ها ، مقدار زیادی سلاح غیر مجاز در دست مردم باقیمانده بود - همکاری با مامورین آمار و سجل احوال - همکاری با مامورین با حوزه نظام وظیفه و . . .

          من الان یک آرشیو قوی از اسناد و مدارک خودم دارم و در بین خانواده خودمان به من بشوخی می گویند : مرکز اسناد ملی ! چون کمتر مدارکی را دور می اندازم و حتی امروز که آنهارا مطالعه میکردم به نامه ای از فرمانداری مشکین شهر برخوردم که فکر نمیکنم کسی این نامه را نگه میداشت !

( بقیه در ادامه مطلب )


          عرض کردم که برخورد های من و اهالی اکثرا با شوخی همراه بود تا اینکه من شروع به غیب گویی کردم !! البته کسانیکه مانند شکور و علی آقا و ... که به من نزدیکتر بودند می دانستند که این برنامه ها فقط یک شوخی است ولی عده ای واقعا باورشان شد ! ولی مسائلی که باعث پیش آمدن این برنامه ها شد چند موضوع کوچک بود :

          1- آن روز ها وسائل ارتباط جمعی خیلی ضعیف بود و فقط در رادیوهای خیلی ضعیف خلاصه می شد و دیگر از این همه امکانات قوی مانند تلویزیون و ماهواره و اینترنت و دنیای مجازی و ارشق نیوز ! و . . . خبری نبود ! - من یک رادیو ترانزیستوری کوچک داشتم و بعضی از اهالی هم رادیوهای بزرگ لامپی داشتند ، من روی موج کوتاه به برنامه های رادیو تبریز را گوش می دادم و چون موج کوتاه خیلی حساس است ضعیف ترین علامت های الکترومغناطیس را دریافت می کند و لذا در موقع رعد و برق ، پارازیت های شدیدی روی رادیو می آفتاد و در این موقع من پیش گویی ! میکردم و به اهالی میگفتم که تا نیم ساعت دیگر یا به این روستا یا به روستا های مجاور باران می بارد ! ( و طبیعی است که این کار معمولا انجام میگرفت !)

         2- حمله گرگ به روستا ! - در یکی از روز ها من اسبی از اهالی امانت گرفتم و برای دیدار دوستم جواد به روستای قلی بیگلو رفتم ، مسافت زیاد بود و رفت و آمد ساعت ها طول می کشید ، زمستان بود و همه جارا برف گرفته بود ولی مسیر رفت و آمد مشخص بود ، هنگام عصر که تک و تنها به روستا برمیگشتم وقتی که حدود یک فرسخ با روستا فاصله داشتم هوا کم کم داشت تاریک می شد من دیدم که در وسط جاده سگی نشسته است ابتدا اهمیت ندادم ولی بعد فکر کردم که در این فاصله زیاد از روستا ، سگ تنها چکار میکند ؟ هرقدر دور برم را نگاه کردم نه چوپانی نه حیوانی و نه آدمی زادی دیده نمی شد و این مسئله غیرعادی بنظر می رسید ! اسب را نگهداشتم و دقیق تر نگاه کردم و دیدم که گرگی سیاه رنگ است و من تا آن روز گرگ واقعی را از نزدیک ندیده بودم و راستش را بخواهید کمی هم با اجازه شما ! ترسیدم !

         هیچ وسیله دفاعی نداشتم من بودم و اسب و مهمیز ! و نمی دانستم که چطور باید برخورد کنم ، جاده باریک بود و همه جارا برف گرفته بود و نمی توانستم آنجا را دور بزنم و ناچار به خدا توکل کردم با اسب بتاخت بطرفش رفتم و گرگ هم خوشبختانه بلند شد و بسرعت فرار کرد و من نتوانستم تعقیبش کنم و دیدم که متاسفانه بطرف روستا می رود .

          با سرعت خودم را به روستا رساندم عده ای از اهالی به استقبالم آمدند و شکور دهنه اسب را گرفت و بعد از خوش و بش گفت تازه چه خبر داری ؟ من گفتم شکور ، امروز چند شنبه است ؟ گفت یکشنبه ! گفتم وای ! سریعا بروید مواظب احشام خود باشید که ممکن است گرگی به روستا بزند ! و همه دویدند و بهمدیگر خبر دادند ولی متاسفانه دو راس از گوسفند های یکی از اهالی طعمه گرگ شده و آسیب دیده بودند و من خیلی متاسف شدم وهیچ کاری هم نمی توانستم بکنم ، بعد به شکور گفتم که موضع چه بوده و وقتی نارحتی مرا دید کلی دلداریم داد که تو نمی توانستی کاری بکنی و مقصر هم نیستی .

          3- موضوع سوم مربوط می شد به شخصی که همه اهالی او را بنام رییس ! خطاب میکردند - گویا ایشان سالها قبل در این منطقه در پاسگاه های ژاندارمری کارکرده و جزو افراد خوشنام بوده است و بهمین علت دختری را از روستای کرمشاهلو به همسری انتخاب کرده و مورد احترام همه اهالی بود و همه مردم از ایشان حرف شنوی داشتند و الان که من به آنجا رفته بودم آقای عبدالحسین عبدالعلی پور ( که خدایش رحمت کند ) یا همان آقای رئیس ؛ بازنشسته شده و بهمراه خانواده اش در اردبیل ساکن بود ، روزی برای دید و بازدید به روستا آمد و وقتی شنید که سپاهی دانش آمده است برای دیدن من به خانه ام آمد ، فردی بود مهربان و پر تجربه و چهره ای پرجذبه و متین و جدی داشت ، کلی با هم صحبت کردیم و از وضعیت من پرسید و سپس توصیه هایی کرد که چطور با این مردم برخورد کنم و حرفهایش بدلم نشست ، و در آخر گفت که این مردم همه شان فامیل من هستند و من دقیقا همه شان را می شناسم و یک اخطار هم به تو دارم ! تا وقتی که با این مردم خوب و هم سو هستی خیالت راحت است ولی اگر کسی یا عده ای بخواهند با تو لج کنند تو نمی توانی جلوشان بایستی و فقط من زبانشان را بلدم ! در این موقع به من اشاره کن با سرعت برق خودم را می رسانم و مسئله را حل میکنم ! من هم تشکر کردم و گفتم چشم .

          این موضوع گذشت تا اینکه عده ای از اهالی بنا بدلایلی ، با من شروع به مخالفت کردند طوری که من احساس کردم حریفشان نمی شوم و لذا کدخدایی را که خودم تعیین کرده بود صدایش کردم و گفتم : هزار خان ! باسرعت برق می روی و رییس را خواهشا از اردبیل برمیداری و همین امروز عصر برمی گردی ! او هم گفت چشم ، و من مبلغ بیست تومان ! هزینه را برایش دادم ( که البته زیاد هم بود ، یعنی سه تومان مال رفتن و سه تومان مال برگشت و یک ناهار نسبتا خوب می شد سه چهار تومان ! و 10 تومان هم برای خودش می ماند !)

          وسیله ایاب و ذهاب منطقه اتوبوسی بود که هر روز صبح به شهر می رفت و عصر بر می گشت و از اردبیل تا کرمشاهلو چندین ساعت طول میکشید تازه اگر پنچر نمی کرد ! خلاصه موقع عصر مطابق معمول همه روزه ، مردم روی تپه جمع شده بودند و منتظر رسیدن اتوبوس و مسافران و دریافت اخبار تازه ! بودند ، اتوبوس وقتی می آمد از راه دور و تپه های خیلی دور دیده می شد آن روز من هم با آنها اتوبوس را نگاه می کردم و یکدفعه گفتم : ببینید اتوبوس دارد می آید !

          عده ای گفتند : آقای مدیر کور که نیستیم داریم می بینیم !

          گفتم : نه دقیقتر نگاه کنید ! داخل اتوبوس کی را می بینید ؟

          گفتند : خود اتوبوس به زحمت دیده می شود مگر توی اتوبوس را میتوان دید ؟

          گفتم : ولی من می بینم !

          گفتند : چه کسی را می بینی ؟

         کمی بظاهر دقیق شدم و بعد گفتم : مثل اینکه رییس است که در صندلی جلو نشسته !

          گفتند : آقای مدیر ، رییس فقط سالی یکبار آنهم عید نوروز به اینجا می آید این موقع سال اینجا چکار دارد ؟

          گفتم نمی دانم یا رییس است یا شخص دیگری که از نظر قیافه شبیه ایشان است !

          با سوابق ذهنی که بعضی ها داشتند همه کنجکاو شدند و خیلی ها را هم به روی تپه فراخواندند و حدود نیم ساعت طول کشید تا اتوبوس به کرمشاهلو رسید ، و آرام آرام آمد روی تپه ای که ما بودیم تا مسافرینش را پیاده کند وقتی در اتوبوس باز شد اولین نفری که از اتوبوس پیاده شده مرحوم عبدالعلی پور یعنی رییس بود ! همه مردم ناباوارنه من و رییس را نگاه میکردند و من به استقبال رییس رفتم و همدیگر را در آغوش کشیدیم و گفتم رئیس ! خیلی مشرف فرمودید چه شد که یادی از ما غریب ها کردید ؟ و او هم که حواسش جمع بود گفت که راستش خودم هم نمی دانم چرا آمدم ! یکدفعه بسرم زد که بیایم سری به اقوام و فامیل های خودم بزنم !

          فردای آن روز بخانه ام آمد و وضعیت را با هم بررسی کردیم و انصافا خیلی خوب مسائل را حل و فصل نمود و مشکلی که برای من بوجود آورده بودند و کار به جاهای باریک کشیده می شد بنحوی برطرف شد .

          بلی اینگونه مسائل که جنبه شوخی داشت و دور و بری هایمان از قضیه اطلاع داشتند برای بعضی ها واقعا جزو باور هایشان شد و تا اینکه روزی این باور ها کار دستم داد ! مسئله ای که هنوز بعد از حدود پنجاه سال ، یاد آوریش تنم را می لرزاند !

          آن روز تابستان هوا بسیار گرم بود و همانطوریکه ضرب المثل آذری خودمان می گوید ( حرف به موقعش می کشد ) دقیقا در چنین روز هایی بود عده ای از اهالی از جمله ایشی و پسرانش - آقای شهبازی - شکور و چند نفر دیگر به خانه من آمدند بعد از کمی صحبت از این طرف و آنطرف ، گفتند هوا گرم است و برویم به باغ ایشی ، قبول کردیم و پا شدیم رفتیم به باغ باصفای ایشی ،

          بچه ها و خانم ها رفتند و مقدار زیادی زرد آلو چیدند و آوردن مقداری خوردیم و بقیه را پختند و بقول خودشان ترشک ( یا لواشک ) درست کردند که من نتوانستم بخورم .

          بعد از دو سه ساعت به طرف روستا راه افتادیم و در بین راه من گفتم که شما ها هرقدر خدا را شکر کنید باز هم کم شده است محیطی اینقدر سالم و طبیعتی زیبا ، روزی سالم و مطمئن ، که این چیز ها در شهر ها برای ما امکان ندارد و ببینید خدا چقدر شما را دوست دارد که این ها را راحت در اختیارتان گذاشته است !

          ولی متاسفانه ایشی گفت آقای مدیر امسال بدبخت شدیم و وضعمان خیلی خراب است

            گفتم : چرا مگر چه شده است ؟

           گفت که زراعت ما دیم است و امسال تا الان چندان باران خوبی نیامده است واگر وضع به همین ترتیب پیش برود همه ما مردنی هستیم و چیزی برای خوردن نداریم !

          گفم ایشی این چه حرفی است که می زنی مگر خدا بنده خودش را فراموش میکند ؟

همه یک صدا گفتند : فعلا که وضع ما خراب است

           من نا خود آگاه گفتم اگر من امروز از خدا برای شما باران بگیرم چکار میکنید ؟

          البته منظور من امیدوار کردن آنها بود در صورتیکه حتی یک لکه کوچک ابر در آسمان نبود و آسمان صاف صاف با گرمای طاقت فرسا ناظر صحبت های ما بود !

          ولی آنها مثل اینکه باورشان شد و دسته جمعی برق شادی در چشمانشان درخشید و انگار حرف مرا جدی گرفتند و گفتند در چنین صورتی تمامی ظروف خانه ات را از کره پر میکنیم برسم هدیه !

           و من یکباره از درون بهم ریختم ! خدایا این چه حرفی بود من زدم ، مگر من گنهکار و بی مایه اجازه دارم چنین حرفی بزنم !

          خلاصه من دیگر حال طبیعی خودم را نداشتم و البته سعی کردم که بروی خودم نیاورم ولی نگاه های پر از شور و نشاط و ذوق زده آنها مثل نیشتر به قلبم فرو می رفت !

          تا اینکه رسیدیم به روستا و ساختمان مدرسه که بیرون روستا و هنوز نیمه تمام بود محل زندگی من بود .

          از آنها جدا شده و به اتاق محقر و کوچک خودم رفتم اول نمازم را خواندم و بعد در برابر خدا نشستم و در سکوت خودم خدای مهربان را با تمام وجود فریاد زدم که خدایا من نادان قولی به این مردم دادم که فقط تو میتوانی ادایش کنی ، پروردگارا ، من هیچم و هرچه هست تویی میدانی که این مردم مهربان مسحق این لطف تو هستند ، بیا و این کوچکترین را از این بشتر رو سیاه نکن

          خدایا شنیده ام که ناله های غریبان را زود تر می شنوی ، آیا ناله های من به درگاهت می رسد ؟

مهربانا با دلی بشکسته رو سوی تو کردم

رو کجــا آرم اگـر از درگهت گویــی جــوابــم

بی کسم ، در سایه مهر تو میجویم پناهی

از کجا یابم خدایی گر به کویت ره نیابم !

          . . . یادم آمد که خدای مهربان فرموده است : من از رگ گردن به شما نزدیکترم !

          و باز فرموده است : لا تقنطوا من رحمتة الله و. . .

و من یکباره بغضم ترکید و در برابر خالق خودم به زمین افتادم و آنچه در توان داشتم زار زدم و ناله کردم . . . حالت عجیبی بود کوچکترین . . . در برابر والاترین ! . . . ناسپاس ترین بنده در برابر بخشنده ترین خدا . . .

          صحنه غریبی بود . . . یک جوان غریب در نقطه ای دور از وطن ، در یک ساختمان نیمه تمام . . . خدایش را فریاد میزد . . .

          نمی دانم چقدر طول کشید ولی تمامی اعضای بدنم سست شده بود ، اختیار حرکت نداشتم ولی هنوز از شیرینی کلمات :‌یارب . . . یا الهی . . . لذت می بردم و هنوز هم الان با یاد آوری آن لحظات ، حلاوت و لذت راز و نیاز را احساس میکنم . . .

          وقتی چشم باز کردم و از پنجره بیرون را نگاه کردم هوا تاریک شده بود و انگار شب بود ! ولی هنوز به شب خیلی زمان مانده ! مجددا نگاه کردم ، خدایا چه می بینم ! یعنی واقعیت دارد ؟ این ابر های سیاه ! . . . خدایا این باران !!. . . پرورگارا سپاس !. . .خدایا شکر که ناله های مرا بی پاسخ نگذاشتی. . .

          بارانی سیل آسا شروع به باریدن کرد و این در حالی بود که باران اشکهای من کمتر از باران آسمانی نبود . . .خدایا متشکرم !

          از ذوق زدگی و دست پاچگی چتر خود را برداشتم تا به مغازه شکور بروم تا ببینم اوضاع چطور است ، از اولین پیچ کوچه و از کنار خانه آقای شهبازی بطرف میدان روستا پیچیدم اهالی که گویا دیدن مرا انتظار می کشیدند یکباره بطرفم هجوم آوردند و چیزی نمانده بود که از هیجان ، لباس های مرا پاره کنند ! که مرحوم حاج قدیراله بسرعت خودش را به من رساند و مرا بغل کرد و از میان جمعیت بیرون برد و گفت : آقایان ، برادران اجازه بدهید برویم به مغازه و آنجا صحبت کنیم .

 به مغازه شکور رسیدیم ، من روی سکو نشستم و شکور یک اسکان چایی جلویم گذاشت و حاج قدیراله شروع به صحبت کرد : برادران ، درست است که جوان و بچه سال است ولی وقتی قلب آدم صاف و با صفا باشد خدا حرفش را می شنود . . .

هرکس چیزی می گفت من دیگر هیچ چیزی نمی شنیدم و هیچ جوابی هم نداشتم و فقط از پشت بلور اشک ، مردمی را تماشا میکردم که مستحق این همه لطف و عنایت الهی بودند . . .

واقعا چه مهربان خدایی داریم ما  و چه ناسپاس بندگانی هستیم ما

تا قسمت بعد خدا نگهــــــــــــــــــــدار

 

 

+   حسین جاودانی ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir