عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

روزی بود و روزگاری . . . بازخوانی خاطرات دور . . . ( قسمت پنجم )

          من نزدیک به یکسال و اندی در کرمشاهلو بودم ولی به اندازه ده ها سال تجربه و خاطرات از آنجا دارم ، اوقات بیکاری را به گرفتن عکس از طبیعت منطقه می پرداختم و اینک چند نمونه :

 

 

( بقیه در ادامه مطلب )


          روزگار خوبی داشتیم و گهگاه دوستان و اقوام به دیدنم می آمدند در تصویر زیر من و برادر بزرگترم در یکی از باغ های کرمشالو هستیم :

 

          در همسایگی ساختمان مدرسه منزل آقای حاج علی شهبازی بود که سگ مهربونی هم داشتند و همیشه مراقب مدرسه و من بود :

          حتی یکبار که من به طرف میدان روستا می رفتم نمی دانم چطور شد که یکباره 5 سگ قوی هیکل بطرفم حمله کردند و من هم که غافلگیر شده بودم نمی دانستم که چکار باید بکنم و الکی دوربین عکاسی را که دستم بور می چرخاندم تا شاید دور شوند که ناگهان دیدم  همگی برگشتند و درگیر شدند و آنگاه متوجه شدم که سگ خودمان به حمایت از من ، یک تنه به 5 سگ قوی حمله کرده و بالاخره به هر نحوی بود آنهارا دفع کرد و حیوونکی خودش زخمی شد که مرحوم حاج علی آقا بعدا از من گله کرد .

          در روز های پایانی خدمتم اتفاقی افتاد که هرگز فکرش را هم نمی کردم هرچند در دوران آموزش و بعد از آن راهنمای تعلیماتی و سایر افرادی که تجربه ای در این مناطق داشتند بالاتفاق تاکید داشتند که همیشه جانب احتیاط را در نظر بگیرم و احیانا حادثه خنجر از پشت سر را دور از انتظار نبینم ! ولی من همیشه فکر میکردم که این ها زیادی بد بینند ! و برایم قابل قبول نبود که به کسی خدمت بکنم و در مقابل ضربه خیانت دریافت کنم ! راستش من هنوز داشتم ورود به جامعه را تجربه میکردم چون قبل از خدمت که محصل بودم و زندگی ما بقول مشهور با خط کش بود ! صاف برو و صاف بیا ! و از مسائل روزمره زندگی تجربه آنچنانی نداشتم .

          خلاصه در روز های آخر خدمت خبر آوردند که از انبار شجاعی ( نماینده ارباب) مقدار زیادی گندم بسرقت رفته است و طبیعی بود که انگشت اتهام بطرف دوستان ما گرفته شود ، و همانطوریکه گفتم بعد از تذکر فرمانده ژاندارمری ، سروان سرباز وطن رابطه من و رییس پاسگاه خوب شده بود و کوچکترین مسئله ای که پیش می آمد و یا بعضی ها بخاطر خود شیرینی از من یا از رییس پاسگاه برای طرف مقابل مطالبی می آوردند، مستقیما با همدیگر مطرح میکردیم تا سوء تفاهمی پیش نیاید .

          وقتی مسئله سرقت پیش آمد چون در روستای ما اتفاق افتاده بود و با رضی فاصله داشت رییس پاسگاه با من تماس گرفت که آیا اطلاعاتی از قضیه سرقت دارم یا خیر و من اظهار بی اطلاعی کردم .

          روز بعد رییس پاسگاه یکنفر غیر نظامی را بطور خصوصی پیش من فرستاد که در اولین فرصت با او ملاقاتی داشته باشم و من هم پا شدم و به رضی رفتم ، ضمن صحبت باز هم از مسئله سرقت پرسید و من گفتم متاسفانه اطلاعات بدرد بخوری ندارم و او پرونده ای را جلوی من گذاشت و گفت سارقین را بازداشت کرده ایم !

         گفتم چه کسانی هستند ؟ گفت پرونده را بخوان ! من وقتی پرونده خواندم نزدیک بود شاخ در بیاورم و تمامی توصیه های دوستانم ، جلوی چشمم ظاهر شد ! برایم قابل قبول نبود ! اعضای انجمنی که من تعیین کرده و همیشه پشتیبانی شان کرده بودم این کاررا انجام داده بودند ! و از همه بدتر ! در بازجویی های اولیه که در پرونده درج شده بود ادعا کرده بودند که این سرقت بدستور سپاهی دانش انجام شده !! و ما گندم ها را به ایشان تحویل داده ایم !!

          نمی دانستم بخندم یا گریه کنم ! نتیجه این همه خدمت من این بود که در آخر دوره خدمت مهر سرقت به پیشانی من بزنید ؟ من که شدیدا به مسئله حلال و حرام حساس بودم - بگذارید این مسئله را در داخل پارانتز بگویم که آن روز ها من در ضمن گردش در باغها ، از باغ مطلب ساجدی 3 یا 4 عدد گوجه فرنگی چیدم و خوردم ولی بعد مطلب را ندیدم که حلالیت بطلبم و الان بعد از 50 سال هنوز این اشتباه من در ذهنم میچرخد و امیدوارم روزی بتوانم بنحوی از خانواده اش حلالیت بگیرم !

          از رییس پاسگاه پرسیدم که چقدر مطمئنی ؟ گفت صد در صد !

          گفتم من این ها را ضمانت میکنم و شما فعلا آزادشان کنید تا من خودم مسئله را بررسی و نتیجه اطلاع دهم و ایشان هم قبول کردند .

          با ضمانت من 5 نفر از اعضای انجمن که بازداشت شده بودند آزاد و به من تحویل داده شدند ، و همگی ما با هم بطرف کرمشاهلو راه افتادیم .

          در بین را من کم و کیف قضیه را پرسیدم و آنها با افتخار به سرقت خودشان اعتراف کردند ! - از نوع گندم پرسبدم ، گفتند بهترین نوع گندم یعنی 48 آمریکایی است ( این نوع گندم آن روز بهترین گندم شناخته می شد ) ‍و مقدار و محل نگهداری آنهارا هم سوال کردم و خلاصه اطلاعات کاملی جمع آوری کردم و گفتم چرا اسم مرا آوردید ! خیلی بی تفاوت خندیدند و گفتند ای بابا شما که آدم دولتید به شما کاری ندارند وانگهی خدمت تو که تمام شده چکار به این کارها داری !

          فردای آنروز به پاسگاه رفتم و گزارش کاملی از نحوه سرقت و مقدار و محل اختفای گندم هارا ارائه دادم و البته می گویند دروغگو حافظه ندارد ! این ها وقتی ادعا کرده بودند که گندم ها را به خانه من آورده و تحویل داده اند که بعلت پاره ای کارها تعمیراتی ساختمان ، من ساختمان مدرسه را حدود یک ما تخلیه کرده و در منزل ( ایشی ) ساکن بودم !

          فردای آنروز مجددا مامورین به روستا آمدند و ضمن دستگیری سارقین ، گندم های مسروقه را نیز به محل امن منتقل کردند ، افراد مذکور نیز با تشکیل پرونده به دادگستری اعزام و بدست قانون سپرده شدند .

          در روز های آخر خدمت ، من حال عادی نداشتم ! تصور اینکه از اینجا برای همیشه می روم برایم آزار دهنده بود ولی خوشبختانه اطلاع دادند کسانیکه خدمتشان مورد تایید آداره متبوع ( که کم کم از وزارت فرهنگ به وزارت آموزش و پرورش تبدیل می شد ) باشد بعنوان معلم استخدام و مجددا به همان روستا اعزام می شوند ! و من هم که تمام تلاشم را کرده و تقدیرنامه های متعددی داشتم امیدوار شدم که انشاءاله بعد از استخدام دوباره به کرمشاهلو برگردم .

          روز آخر باز دوربینم را برداشتم و چند عکس بعنوان یادگاری گرفتم ، غروب بود . . .آیا این غروب می تواند غروب این همه خاطرات هم باشد ؟ . . . آیا این روز های شیرین ادامه می یابد . . . اطراف را نگاه میکردم دیدم که شکور با دونفر دیگر در بالای تپه از صحرا برمیگردند صدایشان کردم : شکور ! خسته نباشید ، همانجا که هستید چند لحظه صبر کنید ! - البته آن موقع دوربین من جزو بهترین دوربین های روز بود که هنوز بعنوان یادگار نگهداشته ام یک دوربین ساخت آلمان بنام ( آگفا ایزولت ) ولی امکانات دوربین های دیجیتالی امروز را نداشت که سریعا هر سوژه ای را بتوانم شکار کنم و تا آماده شدن دوربین ، سوژه از دسترس خارج می شد و لذا از شکور خواستم تا چند لحظه صبر کنند تا من آخرین تصویر را از کرمشاهلو بگیرم :

          در هر صورت روز های خدمت با تمامی افت و خیز هایش تمام شد و من با کلی خاطرات روستا را ترک کردم ولی صحنه جدا شدن از این مردم خوب و بالاخص بچه های مهربان خودم برایم غیر قابل تحمل بود ، و با یک یک اهالی که به بدرقه آمده بودند دیده بوسی کردم ولی وقتی که به بچه ها رسیدم و آنهارا در آغوش کشیدم . . . صحنه غیر قابل وصفی بود و موقعیکه یکی از بچه ها با گریه گفت که آقای مدیر ، میروی ولی ما را دست چه کسی می سپاری ! در آغوشش کشیدم و گفتم همه تان را به همان خدایی که مارا آفریده می سپارم ولی فرزندانم سعی میکنم انشاءاله دوباره برگردم و باز تدریس کنم !

................................................

...............................................

..................................................

           بعد از صحنه دراماتیک وداع از مردم و بچه ها و خاطرات ، من به مشکین شهر رفتم تا استخدام شوم و بعنوان آقای معلم ! دوباره برگردم به کرمشاهلو ! البته داوطلبین استخدام را از روی امتیاز دهی دوران خدمت استخدام میکردند و من از نظر امتیاز ، نفر سوم در منطقه بودم !

        خوشبختانه من جزو اولین نفراتی بودم که استخدام شدم و در خواست کردم که مرا به همان کرمشاهلو بفرستید ، و اداره آموزش و پرورش هم انصافا قبول کرد ، اما . . . ! ! !

          اینجا همان جایی است که به سبک سریال های تلویزیونی  باید آگهی تبلیغاتی پخش شود ! چون یک مسئله کاملا غیر منتظره و غیر قابل تصوری پیش آمد ! - فعلا تصویر مرا بعنوان آگهی بپذیرید ! تا بعد ! :

           بلی همانطوریکه که ابتدای خاطراتم گفتم من و دوستم جواد ، بدنبال ماجرا هایی اداری و لج و لجبازی ! مانند کریستف کلمب سوار بر کشتی ! ببخشید سوار بر اسب ، برای پیدا کردن روستای جدید ، راه افتادیم و بعد از کلی گشت و گذار و خون دل خوردن و مرارت ها ، خلاصه ، روستای زیبای کرمشاهلو را کشف کرده و آنجا ساکن شدیم و اداره متبوعه ما هم در مشکین شهر ، کاملا ما را پوشش داد و در مدت بیش از یک سال از نظر ابزار و وسایل مدرسه و تمامی امکاناتی که داشت مارا تجهیز کرد . . . فرمانداری و سایر ادارات مشکین شهر هم در مواقع ضروری ، ماموریت هایی در حد اختیارات ، به ما میدادند و . . . ولی می دانید چه اشتباهی شده !!!!!

 اصلا روستای کرمشاهلو مال مشکین شهر نبوده و مال اردبیل بود !!!!!!!!!!

           و اصولا مشکین شهر حق نداشته که به این روستا سپاهی بفرستد زیرا جزو چارت سازمانی اردبیل بوده است و عجیب بود که ما و هیچ کسی تا بحال به این موضوع توجه نکرده بودیم که آقای وهابزاده و سایر دوستان معلم ما در رضی ، از اردبیل آمده اند چطور ما الان قبل از رضی هستیم و وابسته به مشکین شهر ؟ !

           در اینجا دیگر یک نمایش کمدی موزیکال پیش آمده بود و اختلافات و درگیری های آموزش و پرورش اردبیل و مشکین شهر دیدنی و شنیدنی بود ! کاشکی کاریکاتور بلد بودم و این قسمت را بصورت کاریکاتور نشان میدادم ! ولی اجازه بدهید بصورت نمایش طنز برایتان تقدیم کنم . . .

 مشکین : آقای اردبیل من معلمم را به کرمشاهلو می فرستم اطلاع داشته باش !

 اردبیل : دهه ! مگه الکیه اینجا مال منه و تو حق نداری اینجا معلم بفرستی ! من خودم معلم دارم خوبشم دارم !

 مشکین : آقاجان من چند سال اونجا کار کردم و کلی سرمایه گذاری کردم ( البته الکی میگه ! همه اش یک سال و خورده ای بوده )

 اردبیل : آخه عزیز من ! نمیشه که ! من برای کرم جون ( منظورش کرمشاهلو است !) قباله ثبتی دارم . . .

 مشکین : پدر آمرزیده من کلی وسایل مدرسه و میز و نیمکت و کلی خرت و پرت اونجا فرستادم !

 اردبیل : زیاد داد نزن بیا خرت و پرت هاتو جمع کن ببر !

           خلاصه با این جار و جنجال مردم گذرگاه جمع شدند و هرکس چیزی گفت : بابا مگه چی شده صلوات بفرستید ! . . . یکی میگوید آقای اردبیل تو بزرگتری تو کوتاه بیا ! آن یکی میگوید : مشکین جان اشتباه از طرف تو بوده تو کوتاه بیا !

 من و جواد هم از ترس دسته گلی که به آب داده بودیم دویدیم پشت سنگی قایم شدیم و یواشکی از آنجا نگاه میکردیم تا ببینیم آخر این کشمکش به کجا می رسه  !

           خلاصه مردم این دو تا را کنار هم نشوندند و آشتی شون دادند و گفتند خوب مشکین جان ، یک مدت کمی هم بیا اینجا بشین و بعد تخلیه اش کن بده به صاحبش ! باشه ؟ خدا امواتتو بیامرزه !

           حالا بیایید صورت همو ببوسید و برادرانه با هم کنار بیایید ! . . . ها باریکلا . . .

           من و جواد هم از پشت سنگ بیرون آمدیم و رفتیم خیلی مظلوم و ساکت مثل دوتا بچه خوب و با ادب ! کنار آقا مهدوی رییس اداره وایستادیم سرمان را پایین انداختیم و زیر چشمی نگاهش کردیم ! آن پیرمرد هم وقتی مارا دید کمی اخم کرد و از بس مارا مظلوم و با ادب ! دید ، دلش نیومد دعوامون بکنه ! بعد گفت ببینید مرا چی جوری سر کار میذارید ! من چیزی نگفتتم ولی جواد از روی شیطنت پکی زد زیر خنده ! من محکم پاشو لگد کردم که پسر خجالت بکش !

             بعد آقا مهدوی گفتش که فعلا برید گرمی تاببینم با این لقمه ای که شما واسم گرفتید چکار باید بکنم !

 ..................................

           بلی اشتباه بزرگی اتفاق افتاده و ترکیب سازمانی دو اداره بهم خورده بود ولی با زحمت بطریقی توافق کردند و گویا نزدیک به یکسال دیگر مشکین شهر پوشش می داد و بعد تحت پوشش قانونی خودش قرار گرفت !

 بهر حال مردم خوب کرمشاهلو من همیشه با خاطرات خوب از شما یاد میکنم نمی دانم نظر شما نسبت به من چیست امیدوارم از من نرنجیده باشید چون گفتم من یک جوان کاملا بی تجربه و خام بودم و احتمال دارد اشتباهاتی کرده باشم و بعضی وقتها برخورد غیر منطقی داشته باشم ولی هرچه بود تمام شد و امیدوارم کم و کاستی های مرا ببخشید .

خداحافظ کرمشاهلو . . . خدا حافظ خاطرات خوب . . .

 کرمشاهلو ،

با فرزندان تلاشگر و مردم خوب و جوانان برومندش برای همیشه در پهنه گیتی و در تاریخ منطقه زنده خواهد ماند .

شاد شاد شاد باشید .

 

+   حسین جاودانی ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir