عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

روزی بود و روزگاری . . . باز خوانی خاطرات دور . . . ( قسمت ششم )

          بعد از اینکه خدمت سپاه دانش ما تمام شد، از طرف آموزش و پرورش مشکین شهر استخدام شدیم و برای من برگشت به کرمشاهلو بدلیل اینکه مربوط به اردبیل بود امکان پذیر نشد .

          برای استخدامی های جدید در رابطه با انتخاب محل خدمت ، قرعه کشی می شد و چون یکی از دوستان من بنام صمد صابر در روستای صلوات بود من هم تمایل داشتم با هم کار کنیم و به مسئول توزیع معلمین مراجعه کردم که آیا امکان دارد من به صلوات بروم و او هم ابتدا با اطمینان پاسخ داد که در قرعه کشی شرکت نکن و مستقیما ترا به همان محل می فرستم من هم تشکر کردم ! ولی فردای آنروز که مراجعه کردم کاملا زد زیر حرفش و گفت آن روستا به معلم اضافی نیاز ندارد و اگر هم نیاز داشته باشد معلمین قدیمی را آنجا می فرستیم نه استخدامی جدید را ! ( البته چند روز بعد یکی از بستگان خودش را که جدید الاستخدام بود به همان جا فرستاد ) و ما هم که با قول ناجوانمردانه او در قرعه کشی شرکت نکره بودیم تمامی روستاها تقسیم شده بود و مرا اجبارا به گرمی و از آنجا به دورترین نقطه منطقه یعنی روستای امستان فرستادند !

بهر صورت ، اینجا گرمی است . . . سلام گــرمی :

          در تصویر بالا تقریبا تمامی قسمت های گرمی دیده می شود که شامل دو بازار ، یکی بازار بالا و دیگری بازار پایین ! می شد البته آن موقع گرمی بخش بود و الان به شهرستان قشنگی تبدیل شده است.

( بقیه در ادامه مطلب )


          ما برای تعیین محل خدمت به اداره آموزش و پرورش گرمی مراجعه کردیم ، کادر اداری خوبی داشت البته سازمان عریض و طویلی نبود شامل رییس آموزش و پرورش ( آقای محرم زاده ) - مسئول امور دفتری ( آقای نعمتی ) - نامه رسان و مستخدم ( آقای اسرافیل ) و آبدارچی و یکی دو نفر دیگر . . . اصلا ببینید ما چه اداره قشنگی داشتیم :

          من هنوز اسامی شان را بیاد دارم ! از چپ براست : اسرافیل ( مستخدم اداره ) - من - آقای قربانپور همکار من - آقای محرم زاده رییس اداره - آقای نعمتی ( دفتردار) - آقای فاضلی مدیر دبستان خواجه نصیر و پسرش - آبدارچی اداره

          رویهمرفته کادر اداری ما آدم های خوبی بودند ولی برای تعیین محل حدمت دستشان بسته بود و آن نامرد اولی ما را با قلاب سنگ به جایی پرتاب کرده بود که آقای محرم زاده دستش بسته بود الان بعد از 50 سال من هنوز آدم های خوب و بد را فراموش نکرده ام آقایان محرم زاده و نعمتی جزو افرادی بودند که من همیشه با احترام از ایشان یاد میکنم و برای من جزو بهترین خاطراتم بودند و این قانون طبیعت است .

ما را به روستای امستان دادن که در نوار مرز شوروی بود :

 

          چشم انداز طبیعی روستا زیبا بود ولی . . .

(بقیه در قسمت بعدی )

+   حسین جاودانی ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir