عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

روزی بود و روزگاری . . . بازخوانی خاطرات دور. . . (قسمت ششم)

          گفتم که از طرف آموزش و پرورش گرمی ، محل خدمت من روستای امستان یا امسلان تعیین شد و ظاهرا این روستا یک مدرسه ابتدایی بنام دبستان تربیت گرمی داشت با سابقه بیش از ده سال !

          و این مسئله برایم جالب شد که در دوران تحصیل خودم ، 3 سال در دبستان تربیت تبریز و 3 سال دوره دوم دبیرستان را در دبیرستان تربیت خواندم و الان دوباره می روم به ذبستان تربیت !!! البته باور کنید من آدم بی تربیتی نیستم ! ولی خوب پیش میاید !

          من وقتی که به گرمی می آمدم چون هنوز محل خدمتم مشخص نبود تمامی وسایلم را ( شامل تختخواب و رختخواب و چراغ زنبوری و چراغ خوراک پزی و ظروف و . . .) در مسافرخانه ای در مشکین شهر امانت گذاشتم تا بعد از مستقر شدن برگردم و آنهارا ببرم .

          موقعی که من خواستم به محل خدمتم بروم فکر میکردم که بعد از این مدت ، حتما با یک مدرسه نسبتا منظم و دایر روبرو خواهم شد ! و با این دلخوشی قدم به امستان گذاشتم ، ولی تصورات من کاملا اشتباه بود !

          وقتی به امستان رسیدم استقبال چندانی از من نشد ! و موقعی که سراغ مدرسه را گرفتم گفتند ساختمان مدرسه چند سالی است در اثر برف و باران تخریب و با خاک یکسان شده و هیچ کسی هم برای باز سازی آن اقدام نکرده است !

          از وضع اقامتم و اجاره خانه پرسیدم جواب مناسبی نشنیدم ، کدخدا هم آدم بدرد بخوری نبود و چندان کمکی برایم نکرد ، معلم قبلی در خانه فردی پولدار و خودخواه و متکبر زندگی میکرده است وقتی با ایشان در باره اتاق صحبت کردم در بین جمع اهالی با قیافه ای آنچنانی ! و با لحنی آمرانه گفت : آی مردم تا سال گذشته پسر من اینجا درس می خواند و من زندگی معلم را تامین میکردم ! ولی الان پسر من پنجم را تمام کرده و به گرمی رفته است و ویگر احنیاجی به معلم ندارم و به من ربطی ندارد  ! .

          خلاصه بعد از کلی زحمت اتاقی به من به اجاره دادند که چشمتان روز بد نبیند !!

          این اتاق مربوط می شد به پیرزنی که میگفتند بالای صد سال عمر دارد بنام ( سورای ننه ) - اتاق کوچک و محقر کاه گلی در ابعاد سه متر در سه متر - کف آن خاکی بود و فقط نصف اتاق با گونی های کهنه فرش شده بود ! درب اتاق با چوب کامل ساخته شده بود و لولای آن نیز از چوب بود و وقتی در را باز میکردی صدای وحشتناکی بلند میشد ( مانند صدایی که در نمایشنامه های رادیویی از درب زندان و سیاهچال شنیده می شود !) - روشنایی اتاق پنجره ای بود به ابعاد حدود 60 سانتیمتر در یک متر با شیشه های فوق العاده کثیف که بیرون را بزحمت می شد دید ! و هیچ وسیله زندگی حتی یک چراغ نفتی هم نداشت !از کدخدا و اهالی خواستم که یک چراغ بطور امانت به مدت یک هفته به من بدهند تا وسال خودم را بیاورم ولی متاسفانه هیچ کس قبول نکرد ! گفتم یکی از چراغ های مسجد را امانت بدهید ، گفتند حرام است !

          بهر صورت من فقط با یک چراغ قوه که داشتم چند روز در آن اتاق ماندم رختخواب کثیف و ناجوری از سورای ننه گرفتم و مثلا زندگی کردم !

          نانی برای خوردن نداشتم گفتم ننه جان ، من باید نان را از کجا تهیه کنم ؟ با محبت گفت که مادرجون برو از مغازه مقداری آرد بگیر بیار تا برایت نان ساجی بپزم ! گفتم چشم - فورا رفتم 2 کیلو آرد گرفتم و برگشتم و به ننه دادم - تهیه نان جالب بود و در هیچ جا نظیرش را ندیده و نشنیده بودم !

          یک کاسه کثیف زنگ زده آورد ! مقداری آب داخل آن ریخت - و مقداری از آرد را توی آب خالی کرد و با همان دستهای نه چندان تمیزش چندین بار ورز داد ! بعد تکه ای حلبی که در حقیقت درب حلبی بود و آنهم زنگ زده بود آورد و خمیر را روی آن چسباند ! سپس در کف اتاق چند تکه چوب را جمع کرده و آتش زد و حلبی و خمیر را برداشت و در دستش بالای آتش نگه داشت و هی جابجا میکرد ! بعد از چند دقیقه آن را جلوی من گذاشت و گفت بیا مادر ، نان آماده است !

          من نگاهی به این باصطلاح نان ساجی انداختم ! و مات و مبهوت ماندم ، تکه خمیری بود که داخلش هنوز خام و بیرونش سوخته بود ! و من مجبور بودم آنرا بخورم چون هیچ نان دیگری در اختیارم نبود !

          باز هم چشمتان روز بد نبیند ! من به هر جان کندنی بود تکه هایی از این تحفه بی نظیر را خوردم تا از گرسنگی نمیرم ! چه درد سرتان بدهم در عرض یک هفته بزحمت دوسه تا از این نان ها را خوردم و روزی که برای انجام کارهایم به گرمی رفتم قبل از هرچیز به یک غذا خوری رفته و یک دل سیر غذا خوردم !

( بقیه در ادامه مطلب )


          دراکولا و وحشت از مرد خون آشام . . . !!

          من از تمامی وسایلم فقط یک کیف نسبتا کوچک بهمراه داشتم که شامل وسایل ضروری و یک چراغ قوه و دو سه تا کتاب داستان بود و در این روز های بحرانی ، من تنها سرگرمی که داشتم خواندن کتاب بود - در روز سوم و چهارم در داخل اتاق نشسته بودم - هوا بشدت تاریک و آسمان پوشیده از ابر و مه غلیظ بود و قطرات کوچک آب 24 ساعته بصورت پودر می ریخت و من در اتاق خودم را به کنار پنجره کشیده بودم تا درنور ضعیفی که از آن پنجره کوچک و کثیف می آمد داستان را بخوانم - داستانی که مشغول خواندنش بودم ( دراکولا ، مرد خون آشام ) بود که احتما شنیدید و کم و بیش اطلاعاتی از این داستان مخوف دارید !

          به قسمت حساس و ترسناک داستان رسیده بودم ،

          . . . دراکولا خودش را به هر شکلی در می آورد ، انسان یا هر نوع حیوان و سپس قربانیان خود را که افراد تنها بودند انتخاب میکرد و از راه درب و پنجره و لوله بخاری و یا هر شکاف دیگر وارد ساختمان می شد و خون قربانی خود را می مکید و او را هم به خون آشام تبدیل میکرد ! تنم داشت می لرزید !

          اتاق تاریک بود و من تنها ! صداهای مشکوکی شنیدم ! چند لحظه متحیر ماندم و دلهره ای داشتم و صدای ضربان قلبم را می شنیدم ! . . .  ناگهان در با صدای وحشتناکی باز شد ! در تاریکی اتاق به طرف در برگشتم من هیچ دوست و آشنایی نداشتم و منتظر کسی هم نبودم ، در همان حال که با وحشت به در اتاق نگاه میکردم هیولایی عجیب وارد اتاق شد !!! البته ارتفاع درب کم بود و هرکسی موقع وارد می شد می بایستی خم می شد و هیولا هم همین کاررا کرد ! خم شد ابتد سر گنده و بعد بدنش وارد اتاق شد ! من با ترس و لرز از جای خودم بلند شدم !

          هیولا گفت : آقای جاودانی ؟

          من با صدایی لرزان گفتم : آ . . آره

          بعد هیولا دستش را بطرفم دراز کرد و منهم ناچار دستم را دراز کردم و با هم دست دادیم ! . . . در حالیکه دست من در دستش بود بطرف پنجره آمد و نشست و من هم روبرویش نشستم ! . . . روشنایی کمی به صورتش افتاد ! دستش را بالا برد و از روی سرش روپوش بزرگی را برداشت و من آنوقت متوجه اشتباه خودم شدم !

          یکی از ژاندارم های روستا بنام آقاجواد که بچه آستارا و خیلی قد بلند و آدم مهربانی بود چون شنیده بود که چند روز است معلمی غریب به روستا آمده و هیچکس به او سر نمی زند انسانیت و محبت کرده و خواسته به من سر بزند ! وچون هوا کاملا بارانی و سرد بود کاور آمریکایی بزرگ خود را پوشیده و کلاه آنرا روی کلاه کاسکت بزرگ خودش کشیده بود که بطور غیر عادی بزرگ دیده می شد یعنی سرش گنده تر از بدنش شده بود ! و در آن تاریکی و با تصورات ذهنی من چنین مسئله وحشتناکی رقم خورده بود !

          شروع کرد به صحبت کردن و از وضعیت من پرسید و من هنوز حالت عادی خودم را پیدا نکرده بودم و صدایم می لرزید ! جواد آقا گفت که فلانی مریضی ؟ گفتم : نه ! گفت ناراحتی داری ؟ گفتم نه ! بالاخره گفت باباجان موضوع چیه من نگرانت شدم !

          مجبور شدم تمامی داستان هیولا را برایش تعریف کنم و کلی خندیدیم !

          در روستای امستان رویهمرفته من خیلی ناراحتی ها و مشکلات داشتم و می توانم بجرات بگویم که بدترین روز های عمر من همان دوران بود . . . وقتی که بعد از سه ماه برای مرخصی به تبریز برگشتم از بس ناراحتی و رنج دیده بودم کاملا قیافه ام تغییر کرده بود و موقعی که مادر مرحومم مرا دید یک لحظه با شک و تردید نگاهم کرد و بعد گفت حسین ! این واقعا خود تو هستی ؟ چرا اینجوری شدی ؟ گفتم مطلب زیاد است بعدا صحبت می کنیم .

دوستان ، عذاب روحی که برای من در آن محیط وجود داشت که حتی تصمیم به قتل من گرفته شد ( در بخش بعدی توضیح می دهم ) برای هیچ کسی قابل درک نیست و بقول شاعر :

احساس سوختن به تماشا نمی شود

آتش بگیــر تـا که بدانــی چه میــکشم

          در چنین موقعیتی من باز ماندم تا خدمت کنم ، تنها دلخوشی من بچه هایی بودند که پاک و معصوم و بی گناه بودند و من هیچوقت برخورد های غلط اهالی را به حساب بچه ها نگذاشتم و از خدا توفیق خواستم تا همه بچه هارا مانند بچه های خودم بدانم (هرچند من آن موقع مجرد بودم !)

          ببینید این ها بزرگترین دل مشغولی من بودند :

          آن موقع آقای میکاییلی دستیار اول من بود :

          چند سال پیش هم یادم است که آقای میکائیلی با پسرش در تبریز به دیدن من آمد ، آن موقع پسرش حدود شش و هفت ساله بنظر می رسید و خدا شاهد است که من احساس کردم نوه خودم را دارم میبینم و خیلی برایم جالب و لذت بخش بود !

          خلاصه با مشورت اهالی ، برای تدریس اتاقی از خانمی بنام ( ایپک ) اجاره کردیم به مبلغ ماهیانه 30 ریال ! و چون جمعا 25 نفر شاگرد داشتیم قرار شد هر نفر از شاگردان ماهانه یک تخم مرغ بیاورند و من آنها را جمع میکردم و 25 تخم مرغ را بعنوان اجاره بهای سه تومانی ! به ایپک خانم می دادم !

          یکی از بچه ها که کوچکترین شاگردم بود متاسفانه اسمش را فراموش کرده ام ، روزی خیلی دیر به مدرسه آمد و من نگرانش شدم از دوستانش پرسیدم فلانی کجاست ؟ اظهار بی اطلاعی کردند و گفتم نکند خدای نکرده مریض باشد ؟ گفتند خیر ،

          خلاصه چند دقیقه بیشتر به تعطیل کردن مدرسه نمانده بود که دیدم این طفل معصوم یواش یواش دارد می آید ! گفتم بچه جون پس تو کجایی ما داریم میرویم ؟ خیلی آرام و با لحنی مظلومانه و معصومانه گفت : ( آقای مدیر یومورتامیردی یه ! ! ) منظورش این بود که مرغشان تخم نمی گذاشت ! و این طفل معصوم تا آن ساعت روز کنار مرغ بی ملاحظه و بد قلق نشسته بوده تا مرغ تخم بگذاره و بعنوان اجاره بها به مدریه بیاورد !!!! . . .وقتی دست کوچولویش را باز کرد تخم مرغی که هنوز گرم بود در دستش بود !

          بغلش کردم و بوسیدم و گفتم هیچ اشکالی ندارد عزیزم !

           در آین مدرسه فوق مجهـــز ! یعنی دبستان تربیت گرمی ! جمعا 25 نفر شاگرد بود برای 5 پایه ! مثلا 3 نفر اول 3 نفر دوم و . . . و مدیر و ناظم و معلم و مستخدم و نامه رسان و . . . مدرسه تنها بنده حقیر فقیر سراپا تقصیر بودم !

+   حسین جاودانی ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir