عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

روزی بود و روزگاری . . . بازخوانی خاطرات دور ( قسمت هفتم )

          بعد از دو سه ماه تا حدودی به اوضاع عادت کردم و شخصی را هم به من معرفی کردند که آرد را تهیه میکردم و او برایم نان می پخت .

          روابط من و افراد بغیر از بچه ها ، زیاد دلچسب نبود ، بعضی از افراد ژاندارمری آدم های نسبتا خوبی بودند ولی رییس پاسگاه بتمام معنی فاسد و مزخرف بود ! و متاسفانه من ناچار با همه شان ارتباط داشتم ! این فرد ( بهمن - ا ) در آن محیط اکثرا مست میکرد ، اوقات بیکاری قمار میکرد ، به جان و مال و ناموس مردم رحم نمی کرد ! و بعد از هر غلط کاری ! می آمد با آب و تاب شاهکار های خودش را به ما تعریف میکرد !

          من از نظر روحی شدیدا ناراحت می شوده و میگفتم بهمن مگر تو انصاف و وجدان نداری ؟ مگر تو خانواده نداری ؟ مگر اعتقاد به خدا و قیامت نداری ؟ و او بی اعتنا میگفت مدیر ! توی کارهای من دخالت نکن !

          به بهانه های مختلف مردم را به پاسگاه می کشاند - مثلا کسی پسرش به سن سربازی رسیده بود و یا کسی به مراتع دسترسی داشت و یا از آنطرف مرز درختی را قطع و به خانه اش آورده و . . .- از آنها پول می گرفت و آزادشان میکرد و اگر کسی مقاومت میکرد کتک کاری و انواع اذیت و آزار در انتظارش بود - در فصل زمستان گودالی در محوطه پاسگاه درست کرده و از آب پر کرده بود مردم بیچاره ای را که گیر این بی رحم می افتادند در سرمای سخت زمستان داخل آب یخ زده می انداخت و دستور می داد بیرون آورده و شلاقش بزنند تا پول در خواستی آنها را بدهد و آزاد شود !

          ما همیشه باهم در گیری اخلاقی داشتیم و او هم عده از از اهالی که از ترسشان ، خود را در اختیار این فرد قرار داده و وجدان و شرف و غیرت خود را کنار گذاشته بودند بر علیه من تحریک میکرد تا مرا بترسانند و من زبانم را کوتاه کنم !

          بالاخره یک شب مست کرده و تصمیم به قتل من میگیرد ! بطوریکه خودش بعدا برایمان تعربف کرد ( البته شرم و حیا برایش بی معنی بود ) ، شب کاملا مست کرده بود و برای اینکه من مزاحم را برای همیشه از پیش رو بردارد ! نصف شب تفنگ M1 را مسلح کرده و برای کشتن من به طرف خانه ام براه می افتد ! - من آن روز ها در خانه مشهدی الهورن سکونت داشتم - میگوید وقتی به کنار دیوار خانه رسیدم یکدفعه سگ مشهدی الهورن حمله کرد و چیزی نمانده بود که مرا بگیرد و بزحمت برگشتم تا فرار کنم ! پایم به داخل جوی وسط کوچه رفت و تفنگ از دستم افتاد و در تاریکی شب نتوانستم پیدایش کنم ! وقتی هوا روشن شد یکی از ژاندارم هارا فرستادم تا تفنگ را پیدا کرده و به پاسگاه بیاورد !

          اینجا خانه مشهدی الهورن بود که من در یکی از اتاق هایش که چسبیده به دیوار سمت چپی و در ابتدای ساختمان بود زندگی میکردم و البته لطف خدای مهربان باز هم برای چندمین بار شامل حالم شده و از این خطر حتمی نجاتم داد .

           ( بقیه در ادامه مطلب )


                از مشکلات دیگر من مشکلات علمی روزمره بود که پیش می آمد و من با بچه ها مطرح میکردم ، یعنی در تمام طول تدریس که بعد ها به فیزیک ختم شد برای من مهم نبود که مطلبی در کتاب درسی نوشته شده یا خیر ، هر مطلبی را که فکر میکردم برای بچه ها لازم است و من می توانم اطلاعاتی بدهم توی کلاس میگفتم و بار ها توی دبیرستان های تبریز از طرف مدیر مدرسه و یا مسئولین اداری به من تذکر دادند که مطالب خارج از کتاب مطرح نکنم ولی من نپذیرفتم و معتقد بودم که این بچه ها مهمترین منبع اطلاعاتی شان کلاس است و باید از اینجا تامین علمی شوند !

          وقتی در امستان بودم آنروز ها سفینه های فضایی کم کم داشت شکل میگرفت و موضوع رفتن به کره ماه سر زبانها افتاده بود بچه های روستایی با کنجکاوی زیاد مسئله را دنبال می کردند و هی سؤال میکردند و من اطلاعاتم را در اختیارشان میگذاشتم و آنها مطالب را در خانه و با پدر و مادرشان هم مطرح می کردند تا اینکه موضوع به گوش روحانی روستا رسید و معضل دیگری برای من درست شد !

           روحانی ده معتقد بود که مسئله آپولو و سفینه کلا دروغ است و از نظر شرعی مطرح کردن این مطالب کفر حساب می شود !! و هرجا که می نشست و در منابر و جلسات ، پشت سر من مطالبی می گفت و توصیه میکرد که به بچه ها بسپارید که به این مطلب مدیر توجه نکنند ! البته من کاری بکارش نداشتم و نمی خواستم ضایعش کنم چون من موقتی بودم و بالاخره از آن روستا می رفتم ولی او می ماند و اخلاقا خوب نبود که آبرویش را بریزم !

          تا اینکه در یکی از مجالس عروسی که همه اهالی جمع شده بودند و روحانی و مامورین ژاندامری و شخصیت های برجسته منطقه و من هم دعوت داشتیم باز هم بعد از مقدماتی ، موضوع را به من و مسئله سفینه و مسافرت به فضا کشاندند و حاج آقا با کنایه مطرح کنندگان این مطالب را شیاد و کلاهبردار عنوان کرد ! و مردم برگشتند و نگاه معنی داری به من کردند ! او گفت که اولا ماه مقدس است و رفتن به کره ماه حرام است ! ثانیا روایت صحیح داریم ا که این سفینه ها ناقص می ماند و وقتی امام زمان (عج) تشریف آوردند آن هارا تکمیل میکنند !

          من دیدم که دیگر سکوت و ملاحظه کاری جایز نیست و ناچارم جوابش را بدهم و الا کلا حیثیت من زیر سوال می رود !

          گفتم : حاج آقا شما مکه مشرف شدید ؟

          گفت : بلی 

          گفتم : خانه خدا مقدس است یاخیر ؟

         گفت بلی مقدس است

          گفتم : اولا اگر رفتن به جای مقدس حرام است چرا به خانه خدا رفتی ! ثانیا - انشاءاله خداوند ظهور آقا امام زمان (عج) را نزدیک گرداند ولی حاج آقا از کجا میدانید که آقا برای ساختن سفینه فضایی تشریف می آورند ! - ثالثا سفینه فضایی چیز خارق العاده و غیر قابل تصوری نیست ، یک وسیله مسافرتی مثل هلیکوپتر و هواپیما است منتهی از آنها خیلی قوی تر است و تا ارتفاع های دور می تواند پرواز کند و این مربوط به تکنولوژی است و هیچ ارتباطی به مذهب و مسائل اعتقادی ندارد ! و از همه مهمتر ،  شما می گویید رفتن به فضا و کره ماه غیر ممکن است !

          گفتم حاج آقا شما قرآن می خوانید ؟

          با تعجب گفت که معلوم است که می خوانم !

          گفتم حاج آقا من آیه ای را از سوره الرحمن برایتان می خوانم و لطف کنید آنرا معنی کنید

          اینجا بود که همه مردم کنجکاو تر شدند که چطور معلمی را که بی دین معرفی می شد حالا قرآن را از حفظ می خواند !

          و این آیه را خواندم :

          یَامَعْشَرَ الْجِنِّ وَالإِنسِ إِنْ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ فَانفُذُوا لا تَنفُذُونَ إِلاّ بِسُلْطَانٍ

          بعد گفتم لطفا معنی کنید ولی حاج آقا سکوت کرد و چیزی نگت ! 

          گفتم اجازه بدهید من معنی کنم و هرجا اشتباه بود بفرمایید ، و گفتم که پروردگار عالم در این آیه شریفه خطاب به انس و جن می فرماید که اگر خواستید از اقطار زمین و آسمان عبور کنید ، بگذرید و بعد می فرماید که نمی توانید بگذرید مگر اینکه غلبه کنید - که بنظر مفسران ، ( غلبه ) به کمک علم و دانش است .

          اینجا دیگر حاج آقا کاملا خلع سلاح شده بود و حرفی برای گفتن نداشت و مردم هم دیگر ظاهرا نظر شان عوض شده بود و طور دیگری به من نگاه میکردند

          حاج آقا چند بار سر جای خودش جا بجا شد و بالاخره گفت که خداوند لعنت کند این نویسندگان جغرافی را ! که مغز جوانان مارا خراب کرد !!!

          که البته من نفهمیدم که چه ربطی به موضوع داشت و بعد پاشدم و عذر خواستم و از مجلس بیرون آمدم - البته بعد از آن جلسه دیگر کاری بکارم نداشت !

          همان طوریکه گفتم با بچه ها حسابس انس گرفته بودم و لحظات خوش من با بچه ها بود باز هم تصاویری از آقای میکائیلی

 

 

          البته باید به بچه های آقای میکائیلی بگویم که عزیزان من ،جاودانی  آنقدر ها هم بی انصاف و بیرحم نبود که صورتعلی عزیزش را برای گرفتن عکس به صحنه های خطرناک بفرستد ! و اینها فقط تکنیک عکاسی است و اگر توجه کنید دوربین در حد لزوم کج شده تا صحنه و تصویر را مهیج نشان دهد !

          مطلبی را هم راجع به آقای میکائیلی بگویم و برای این قسمت کافی است !

          صورتعلی جان ما علاقه شدیدی به کار های من داشت و مخصوصا سعی میکرد دقیقا خط مرا تمرین و یاد بگیرد و کاملا بخاطر دارم که روی حرف ( د ) که من بصورت ثلث می نوشتم حساسیت خاصی داشت ! و تمامی کاغذ هایش را به نوشتن حرف ( د ) به سبک خط من پر می کرد ! ولی بدلش نمی چسبید و میگفت اگر می توانستم حرف دال را مانند آقای مدیر بنویسم دیگر غمی نداشتم !

          ولی جناب میکائیلی این گردش روزگار است که الان همان بچه با استعداد و فعال روستایی بلطف خدا و با پشتکار و تلاش خودش به مرحله ای می رسد که به هزاران جوان مشتاق جامعه خودش خط می دهد و بطور افتخار آمیزی تعیین مسیر میکند و مایه فخر این مملکت و این مرزو بوم و همه ما می شود

موفقیت روز افزون و شادکامی تان را آرزومندم .

+   حسین جاودانی ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir