عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

روزی بود و روزگاری . . . باز خوانی خاطرات سالهای دور . . . ( قسمت هشتم )

          دوستان باز هم سلام

          در روستای امستان من با تمام مشکلاتی که داشتم ، برای کار با بچه ها نهایت سعی و کوشش خودم را بکار می بردم با اینکه امکانات آموزشی ما زیر صفر بود !

          من یک مدرسه 5 پایه داشتم که جمعا 25 نفر شاگرد داشت ! یعنی برای هر پایه سه چهار نفر بیشتر نبود ! مثلا همین کلاس پنجم ، فقط دو نفر دانش آموز داشت : صورتعلی میکائیلی و عزت کنعانی !

          یعنی تدریس من نوعی تدریس خصوصی رایگان به حساب می آمد !

          از طرف دیگر اون آقاهه ! بود که میگفت : آی مردم من دیگه به معلم احتیاجی ندارم و پسر من رفته توی گرمی درس میخونه ! - اصلا طوری حرف می زد که انگار پسرش در فلان دانشگاه دهان پر کن اروپا و امریکا دارد درس می خواند ! خلاصه مسئولین دبستان خواجه نصیر گرمی این بابا را صدایش کردند و گفتند عمو ! این پسر تو هیچ سوادی ندارد !بردار ببر ، اینجا فقط جا اشغال می کند ! دفتر و دستکش را جمع کردند و دادند دستش !

          و همان بچه را بهمراه چند نفر از فارغ التحصیلان مدرسه ما که معلم قبل از من زحمتشان را کشیده بود دوباره برگرداندند به امستان تا خودشان را تقویت کنند .

          بلی فردای آن روز اون آدم دوباره آمد ولی این بار 180 درجه فرق کرده و انگار از پشت بام پایین آمده است و با لحنی ملایم گفت که آقای مدیر از گرمی گفتند پسرت را ببر به مدیر فعلی پول بده تا بطور خصوصی به پسرت درس بدهد حالا هرقدر پول خواستی می دهم این پسر مرا هم قبول کن ! ( البته مردم این منطقه کلمه - پول - را با چند تشدید و بصورت دهن پر کن ادا میکنند ! - پّلّ- و مخصوصا چنین افراد نوکیسه هم که . . . )

          گفتم فلانی ! همان طوری که در آن روز های سخت من ! تو به معلم احتیاج نداشتی ! من هم با حقوق معلمی قانعم و نیازی به پول تو ندارم !

          بعد از یکی دو ماه باز هم دلم نیامد که بچه همی جوری بماند و گفتم پول نمی خواهم ، بگذار پسرت بصورت مستمع آزاد بیاید و در کلاس شرکت کند .

          یکی یگر از بچه هایی که از گرمی برگشته بود موسی تیموری فرزن مشهدی آلهورن مرحوم بود - مرحوم مشهدی الهورن بر خلاف سایر اهالی روستا ، فردی با فرهنگ و متدین و مهربان و خوش برخورد بود ، روزی با پسرش به اتاق من که همان اتاق سورای ننه بود آمد و گفت که آقای مدیر در خواستی از شما دارم و خواهش میکنم نه ، نیار !

          گفتم خوب حرفت را بزن اگر توانستم چشم ، گفت همین الان بلند می شوی و وسایلت را جمع میکنیم ( البته وسایل آنچنانی نداشتم ) و می رویم خانه ما !

          گفتم چرا ؟ گفت اتاق مهمان ما تا وقی که تو در این روستا هستی مال تو است !!!

( بقیه در ادامه مطلب )


           قبول نکردم و خیلی اصرار کرد و بدون اینکه من قبول کنم به بچه ها گفت که بردارید این وسایل را ! که بالاخره من مجبور شده تسلیم شوم چون لحن و شخصیت مشهدی الهورن با بقیه متفاوت بود و بصراحت می گویم که کمتر از 10 درصد اهالی شخصیت قابل قبولی داشتند !

          بهر صورت من اجبارا به خانه مشهدی آلهورن منتقل شدم ولی در همان جا جلوی درب و قبل از اینکه بنشینم گفت همین جا بایست و باید اول شرایط مرا بپذیری بعد وارد اتاق شوی ! تعجب کردم  یعنی چه شرطی دارد ؟

          گفت آقای مدیر تا وقتی که توی این خانه هستی اگر یک عدد نان ، یک پیاله ماست یا شیر یا کره یا هرچیز دیگر از این در وارد شود دوستی مان بهم میخورد !! هر چیزی که در این خانه تولید می شود مال همه ما و از جمله شما است ! گفتم آخر مرد مومن این که نمی شود و این همه لطف تو مرا خرد و شرمنده میکند ! و بالاخره پذیرفتیم و وارد خانه شدیم و من با خودم فکر میکردم که خدایا این کجا و آن کجا !

          بلی در این عکس من و مشهدی الهورن و موسی و گلدان و پسر دیگرشان جواد و این کوچولو که اسمش یادم رفت ! در جلوی پنجره اتاق من ایستاده ایم .

          تا آخر خدمتم در همان اتاق ماندم و مناعت طبع ایشان واقعا در آن محیط روستایی و با آن سطح فرهنگ پایین ستودنی بود مثلا برای اینکه من برای خواستن نان خجالت نکشم ، وقتی که نان می پختند تمامی نان هارا می آوردند و گوشه ای از اتاق من میگذاشتند و برای خودشان هروقت لازم داشتند دختر کوچولو و با مزه شان بنام ( گلدان ! )می آمد و در می زد و با لحن معصومانه ای میگفت آقای مدیر اجازه می دهی نان بردارم ؟! البته ماست و کره و سایر مایحتاج هم در حد امکان در اختیارم بود ، البته الان متاسفانه الان ارتباطی با این خانواده ندارم و در هر وضعیتی که هستند برای تمامی خانواده سلامتی و شاد کامی آرزو میکنم .

           وقتی متوجه شدم که موسی هم از گرمی برگشته تمامی تلاشم را برای تحصیل او بکار بردم و معمولا همه جا با هم بودم و از تمامی موقعیت ها برای آموزش استفاده میکردم .

           من از دیروز تا حالا به مغزم فشار می آورم که از اهالی امستان افراد مثبت و قابل قبول را پیدا کنم و اسم بیاورم متاسفانه چیزی بذهنم نمی آید ولی تا دلتان بخواهد افراد منفی و . . . بیادم می آید که نمی خواهم خاطرات را زیاد سیاهش کنم !

          البته کسانی هم بودند که اهل امستان نبودند و هیچ ارتباط شغلی هم با من نداشتند ولی خدا وکیلی نهایت محبت را به من کردند ، از جمله شخص خوش برخورد و متشخصی بود بنام ( مشهدی باغیش عمو ) که خودش و خانواده اش خیلی به من محبت کردند واصلا شخصیت ای فرد در آن محیط طوری بود که من در مواقع لزوم با اطمینان با ایشان مشاوره میکردم و کاملا برایم شخصیت قابل قبولی بود ، پسرش آقای موسی حامدی و دامادش آقای محمد جوادی برایم دوستی واقعی بودند .

           محمد جوادی در گرمی مغازه ای داشت در بازار پایین ! که پایگاه من بود هروقت به گرمی می رفتم ابتدا به آنجا سر میزدم ، وسایل اضافی را آنجا می گذاشتم و بعد بدنبال کار های اداری و غیره می رفتم و شب ها هم در منز شخصی بنام ( چوپان ) که همسری بنام ( منظر ) داشت و این دو نفر خانه خود را مهمانپذیر کرده بودند و اکثر کارمندان و مسافرین ، شب را با هزینه ای ناچیز در این منزل میگذراندند .

          در اواخر سال تحصیلی 45-46 اتفاق عجیبی افتاد که من انتظارش را نداشتم ، یعنی من که در این دو سال همیشه سر مسائل مختلف اهالی مخصوصا مسائل ناموسی با رییس پاسگاه در گیر بودم و آن همه مصیبت سرم آورد الان سناریوی جدیدی پیش آمد که 180 درجه انحراف داشت !

منی که نام شراب از کتاب می شستم !       زمانـــــه کاتب دکّان می فروشم کــــرد !

          روزی مسئولین اداری آزجمله آقای محرم زاده رئیس آموزش و پرورش و کارمندان آموزش و پرورش برای بازرسی به امستان آمدند و گویا رییس پاسگاه نمایشنامه عجیب و شیطانی ترتیب داده بود ! عده ای از اهالی که دین و ناموس و شرف و غیرت خود را کنار گذاشته و خود را در اختیار این فرد فاسد قرار داده بودند ، وقتی که گروه مسئولین به روستا رسیدند این شیطان صفتان ! ظاهرا به استقبال آنها رفتند و شکایت فوق العاده عجیبی از من کردند و اتهاماتی زدند که من واقعا شاخ در آوردم ! سردسته این اشرار پیر مردی بود که پایش لب گور بود و هیچ خجالتی از این همه تهمت و افترا نمی کشید !که نمی خواهم اسمش را بیاورم .

          آقای محرم زاده که آدم فوق العاده باشخصیت و مودبی بود وقتی این وضع را دید عصباتی شد و از کوره در رفت ! و به سر دسته آنها گفت شیطان پیر ! خجالت نمی کشی ؟ این حرفها به این معلم نمی چسبد ! من معلم خودم را بهتر از شما می شناسم و از شیطنت های شما هم اطلاع دارم ! بروید گور خود را گم کنید شما لیاقت این معلم را ندارید ! و بعد حرفهایی در باره من زد که نمی خواهم عنوان کنم .

           وقتی به خانه من آمدیم ، من داشتم منفجر می شدم و اصلا کنترلم دست خودم نبود ، آقای محرم زاده گفت که پسرم ناراحت نشو از این مردم شیطان صفت این کارها بعید نیست تو فقط صبر کن من خود با همان زبان خودشان یعنی با نامردی با این ها برخورد خواهم کرد !

          سال تحصیلی تمام شد و البته سه چهار ماه قبل از اینکه سال تمام شود همان رییس پاسگاه بدلیل تخلفات عدیده بازداشت شد و گروهبان مرندی معاون پاسگاه وان بطور موقت کفالت پاسگاه را بعهده گرفت و من دیگر روی نحس بهمن را ندیدم !

          تعطیلات تابستانی تمام شد و من دوباره به گرمی برگشتم و یک راست رفتم پیش آقای محرم زاده که ببینم چکاری برایم انجام می دهد ، ایشان گفتند که فعلا همین جا در گرمی بمان کار دارم ، البته گرمی یک دبستان بیشتر نداشت که همه کلاسها معلم داشتند من بذون پست سازمانی در مدرسه خواجه نصیر و اداره ماندم ! بعد از دو هفته اهالی به اداره مراجعه کردند که معلم ما نیامده است ! آقای محرم زاده گفت که معلمتان اینجاست بروید تا یک هفته دیگر می آید !

 در این مدت یکی از معلمین با ذوق و هنرمند بنام آقای اسرافیل امامی با امکانات زیر صفر ! یک گروه نمایشی از معلمین ترتیب داد که در مناسبت های خاص نمایش های کمدی و ملی و میهنی و . . . اجرا کنیم - سالن نمایش همان سالن مدرسه خواجه نصیر بود و بک گراند صحنه را آقای مجید شاطری ( معلم روستای زهرا)که نقاش هنرمندی بود نقاشی میکرد و چون در گرمی هیچ امکان نمایشی مانند سینما و تاتر و تلویزیون نبود مردم ناچارا !استقبال میکردند !

          در تصویر بالا من در نمایشنامه کمدی (مزاحم ) در نقش یک خواستگار ! شرکت داشتم !

          و این صحنه ای از نمایشنامه قیصر و بهرام است که من در نقش یک چوپان که از هسته های اصلی نمایش بود حضور داشتم و همانطوریکه می بینید ما واقعا هیچ چیزی نداشتیم ! ولی کار را ادامه می دادیم و استقبال هم بد نبود ، جمعیت زیر را ببینید :

          این ها قسمتی از تماشاگران هستند ، از راست به چپ : آقای نعمتی مسئول دبیرخانه اداره - آقای محرم زاده رییس آموزش و پرورش - حاج عباس حضرتی از متنفذین گرمی -  سرهنگ . . . فرمانده درجه یک مرزبانی - بخشدار گرمی - فرمانده ژاندارمری و . . .

          این کارهای ما ادامه داشت که اهالی امستان باز هم به اداره مراجعه کردند و این بار آقای محرم زاده گفت که چون معلمتان را اذیت کرده اید حاضر نیست به آنجا برگردد ! و اهالی گفتند ببخشید ما غلط کردیم ! مارا فلانی تحریک کرده بود خودتان ببخشید اشتباه کردیم ! قول می دهیم که با احترام رفتار کنیم - آقای محرم زاده هم گفتند که باید تعهد کتبی بدهید تا معلم را اذیت نکنید ! - گفتند قبول داریم - گفت : فردا اعضای انجمن و کدخدا با مهر رسمی بیایید و تعهد را امضا کنید تا بعد !

          فردا همه آمدند ( و ظاهرا خیلی هم به من محبت میکردند ! ) آقای محرم زاده به من گفت که تو پیش آقای نعمتی باش تا ما حرفهای خودمان را بزنیم ! من از اتاق بیرون آمدم و بعد از کمی صحبت که باید معلم را از نظر مسکن و نان و اسب و . . . یاری دهید ، کاغذی را که آقای محرم زاده از پیش آماده کرده بود جلوی آنها گذاشت و این بدبخت ها هم بدون اینکه آنرا بخوانند ! امضا کردند و مهر زدند !

          آقای محرم زاده باز هم گفت که بروید تا یک هفته معلمتان می آید ! و بعد وقتی خصوصی شدیم گفت همانطوریکه می بینی در گرمی پست خالی برای معلم نداریم هر پیشنهادی داری بگو ، گفتم هر جایی را شما انتخاب کردید می روم و بعد روستای وان را پیشنهاد کرد که دوستم ( آقای ابراهیم به گزین ) آنجا بود و من هم پذیرفتم و به آنجا رفتم !

          وقتی اهالی خبردار شدند که من به روستای وان رفته ام باز هم به اداره مراجعه کردند که پس معلم ما چی شد ؟ آقای محرم زاده گفت که شما نامه ای را که امضا کردید نوشته شده : ما نیازی به معلم نداریم و مدرسه هم نداریم و اگر معلمی بیاید هیچ تعهدی نمیکنیم . . . ! - و آنوقت بود که دیدند چه کلاه گشادی بسرشان رفته است ! و در مقابل اعتراضشان  آقای محرم زاده گفت : کلوخ انداز را پاداش سنگ است ! شما با آن همه نامردی نشان دادید که لیاقت چنین معلمی را ندارید ! - البته خدا وکیلی باید بگویم که آقای محرم زاده خودشان خیلی از این وضع ناراحت بودند و دلشان نمی خواست چنین برخوردی با روستاییان داشته باشد ولی اهالی روستا بقدری ناجوانمردانه برخورد کردند که جوانمردی مثل آقای محرم زاده را مجبور به این کار کردند .

          به ایت ترتیب دبستان تربیت گرمی که بیش از 12 سال در روستای امستان سابقه داشت منحل شد ! و تا دوسال هیچ چیزی نداشتند و بعد از دو سال یک نفر سپاهی دانش به آنجا فرستاده شد تا همه چیز را از صفر شروع کند !

این ها مغلمین و کادر مدرسه خواجه نصیر گرمی بودند .

شاد و موفق و پیروز باشید .

+   حسین جاودانی ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir