عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

روزی بود و روزگاری . . . باز خوانی خاطرات سالهای دور . . . ( قسمت نهم )

          من بعد از آن همه مسائل پیش آمده ،روستای امستان ترک و به روستای وان سفلی رفتم .

          البته من حیفم می آید که از شخصی بنام ( نذیر فتحی ) یا بقول خودش ( نذیر فتیحی ! ) نام نبرم ، این فرد اهل روستای ( افجه ) و نابینای کامل بود و در عین بیسوادی مطلق ذوق و قریحه فوق العاده در شعر داشت و اشعاری که می سرود همه را در سینه خود حفظ میکرد و در مجالس و محافل برای مردم میخواند و مردم هم کمکش میکردند و من هم علاقمند اشعارش بودم و اکثر اوقات پیش من می آمد ، یکبار او را به اتاقم دعوت کردم ، البته آن روز ها دستگاه ضبط صوت خیلی کم بود و در آن منطقه تا آنجا که من سراغ داشتم غیر از من کسی دستگاه ضبط صوت نداشت و دستگاهی هم که من داشتم از نوار های ریل استفاده می شد و بعد ها نوار کاست به بازار آمد وقتی نذیر به اتاقم آمد ، بعد از کمی صحبت برای اینکه صدا کاملا طبیعی باشد من بدون اینکه او متوجه شود دستگاه ضبط را آماده و جلوی او گذاشتم و گفتم نذیر ، دلم میخواهد آن شعری که به فلانی گفتی باز هم برایم بخوانی ! و گفت چشم آقای مدیر تو اگر بخوانی من ده بار میخوانم و بعد شروع کرد به خواندن . . . بعد از اینکه تمام شد من یواشکی دستگاه را خاموش کردم و ازش تشکر کردم ولی نذیز بلافاصله گفت آقای مدیر سوالی داشتم ، گفتم بگو ، گفت این صدا یک بار پخش می شود یا همیشه ؟ ! گفتم منظورت چیست ؟ خندید و گفت آقای مدیر من میدانم تو صدای مرا داخل دستگاهی که داری جمع کردی !

          گفتم واقعا آفرین به هوش و حواس تو ! گفتم تا وقتی که من پاک نکنم می ماند ! انگار همین دیروز بود که با صدای خسته ولی پر حرارتش می خواند:

حاجی دن نخود ایسته دیم ویرمه دی

نخود دیجک هیچ منی دیندیرمدی

دیندیرمک هیچ دییرماندا دور مادی

آلله قبول ایله مز بو حاج لاری

ساخلاماساز بیزیم کیمین آج لاری

بو شعری سنه دیمکده بیل گیلن

نذیر فتیحیه نخود ویر گیلن

چوخ کاسب دور اونون گویلون گور گیلن

الله قبول ایله مز بو حاج لاری

ساخلاماساز بیزیم کیمین آج لاری !

. . . . . . . . .

          گویا این قصیده بلند را در گله از یکی از همولایتی هایش سروده بود و گله هایی داشت - البته  دوستان این دوبند از اشعارنذیر را من کاملا از ذهنم استفاده کردم و هیچ آرشیو نوشتاری یا ضبط شده ای از آنها ندارم - ( . . .خوب لطفا بزنید به تخته ! . . . ممنونم !)

          خیلی خوب بر گردیم به روستای وان ، در این روستا من مشکل خاصی نداشتم و چون قبل از من ، دوستم ( آقای ابراهیم به گزین ) که مدیر مدرسه و اهل ماکو بود اوضاع را مرتب کرده بود من هم که رسیدم با او در یک اتاق زندگی کردیم ،اتاق کوچکی بود که از آقای انشاءاله میکائیلی اجاره کرده بود .

          بچه های مدرسه طبق معمول شاد و زیبا بودند یعنی اصولا خداوند همه چیز مخصوصا بچه ها را زیبا آفریده و ما خودمان گاهی زیبایی هارا بهم می زنیم ! ببینید این بچه های خوب را :

          حتی 3 نفر دانش آموز دختر هم داشتیم که نشانه فرهنگ بالای این روستا بود و پشت سرشان هم ساختمان مدرسه است ، . . . بله ؟ ! نه بابا بتن آرمه نیست و سنگ هایش هم از جنس گرانیت و مرمر نیستند !! . . . ولی یک چیزی را راست و حسینی برایتان بگویم ؟ این ساختمان هرچیزی که نداشته باشد صفا داشت ! بقول مشهور :

در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست - آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

          واقعا صفای خاصی داشت که الان در کلاسهای لوکس و شیک و آنچنانی شهری گیر نمی آید !

( بقیه در ادامه مطلب ) 


          در مدتی که در وان بودم زیاد دوره پر افت و خیزی نبود و با دوستان روستاهای مجاور روابط صمیمانه ای داشتیم که مهمترینشان کادر دبستان روستای زهرا بود که مدیر مدرسه آقای مالک و معلمین آقای مجید شاطری و آقای خاقانی از ارومیه بود :

          این آقای خاقانی اهل ارومیه و تصویر زیر آقای مجید شاطری است در محوطه مدرسه زهرا :

          این مجید آقا همان دوستی است که وقتی من در گرمی در گروه نمایش روزگارم را سپری میکردم پرده های بک گراند نمایش هارا نقاشی میکرد و خیلی هم زیبا می کشید هرچند بعضی وقتها که خسته می شد و حوصله اش سر می رفت یواشکی از قسمت زیر پارچه نیم مترش را می برید و دور می انداخت تا صحنه کوچکتر شود و نقاشی زود تمام شود ! و حتی در آماده سازی یکی از نمایش ها ، سه بار پرده را برید ! گفتم مجید ! تو بیشتر از یک متر از پرده را بریدی و دور انداختی مگر کل صحنه ما چقدر است ؟ گفت صحنه را کاری ندارم ولی حوصله من همین قدر است !

          در این تصویر من و ابراهیم و یکی از اهالی وان و در پشت سر ما نمایی از روستای وان سفلی را می بینید .

 

          اینجا من بودم و ابراهیم به گزین ، در یک روز برفی - البته من یادم رفت که بگویم ما بعد از استخدام چون بعنوان آموزگار سپاهی شناخته می شدیم هنوز با لباس نظامی خدمت میکردیم .

          از خاطراتی که از این روستا دارم چند حادثه نظامی بود :

          یک روز که از گرمی به روستا برمیگشتم با کدخدای ده هم سفر شدیم و هرکدام با یک اسب از گرمی راه افتادیم و همراهی با کدخدا باعث شد که بعد از چندین ساعت طی مسیر بموقع به روستا رسیدیم ، هوا داشت تاریک می شد وقتی می خواستم وارد روستا شویم کدخدا یکباره با ترس و لرز گفت آقای مدیر بیا برگردیم ! . . خطر . . . ! گفتم خطر چی ؟ گفت نگاه کن !

          وقتی آنطرف روستا را نگاه کردم واقعا ترسناک بود تمامی مرز بین ایران و روسیه از سربازان پر شده و یکریز گلوله های منور بود که به هوا پرتاب می شد ! و حجم پرتاب ها بقدری بود که نور یک لحظه قطع نمی شد و تمامی مرز مثل روز روشن شده بود !

          کدخدا گفت من می ترسم دفعه قبل که این طور صحنه هارا دیده بودم زمانی بود که روس ها به ایران حمله کردند و خاک مارا ناجوانمردانه اشغال کردند ! و الان هم حتما اتفاق ناگواری افتاده است ! کمی مکث کردیم بعد گفتم هنوز که چیزی مشخص نیست با احتیاط وارد روستا می شویم تا ببینیم مامورین ما چکار میکنند .

          آرام آرام وارد روستا شدیم او بطرف خانه خودش رفت و من مستقیما بطرف پاسگاه رفتم ، رییس پاسگاه فرد با تجربه ای بنام استوار علیزاده بود که زمان زیادی به باز نشستگیش نمانده بود تجربیات با ارزشی داشت و گاهی اوقات بیکاری را با هم بودیم - رییس پاسگاه تا مرا دید خوشحال شد و گفت فلانی خوب شد آمدی !

          گفتم موضوع چیست ؟ گفت هنوز نمی دانم ولی بدبختی این است که من نیرو ندارم ! یعنی معاون پاسگاه با چهار نفر ژاندارم در ماموریت بودند و فقط استوار علیزاده مانده بود و دو نفر مامور !

          کمی مشورت کردیم بعد رییس پاسگاه گفت که بیایید کاری کنیم و بعد به من و ابراهیم گفت که شما لباس نظامی دارید و دوره سربازی را هم گذراندید بیایید شما مراقب پاسگاه باشید و از اینجا محافظت کنید اسلحه و مهمات هم باندازه کافی داریم و محلش را به ما نشان داد و گفت که خود من هم بهمراه دو مامور باقیمانده برای گشت زنی به نوار مرزی برویم .

          ما هم در موقعیت خاصی قرار گرفته بودیم و چون مسئله امنیتی منطقه مطرح بود قبول کردیم و آنها را به خدا سپردیم و من و ابراهیم تا صبح در پاسگاه کشیک ماندیم . خوشبختانه ظاهرا اتفاق خاصی نیفتاد .

          وقتی هوا روشن شد رییس و مامورین به پاسگاه برگشتند در حالیکه بی خوابی بشدت اذیتشان می کرد گفتیم فعلا اینجا هستیم شما بروید استراحت کنید البته در تمامی طول شب گلوله های منور همچنان ادامه داشت و مامورین روسی در گروه های چند ده نفری در آنطرف مرز و مامورین ما در یک اکیپ سه نفری ! در اینطرف مرز ! تا صبح در مقابل هم که فقط چند متر با هم فاصله داشتند مشغول گشت زنی بودند - اصولا مرز بین ایران و روس رودخانه باریکی بود که بچه ها هم موقع بازی گهگاه از آن رد می شدند و فقط در یک نقطه یک پل دو سه متری ساخته شده بود که زیاد هم ضروری نبود ولی خدا رحم کرد که اتفاقی که باعث شکیک گلوله شود اتفاق نیفتاد والا فاجعه ببار می آمد .

          یک ساعت بعد چند نفر از اهالی روستان وان علیا که کمی بالاتر از وان سفلی بود ، با عجله به پاسگاه آمدند و به رییس پاسگاه اطلاع دادند که یک سرباز روسی به این روستا پناهنده شده و در طویله یکی از خانه ها پنهان شده است ظاهرا این سرباز با یک اسلحه کمری و یک مسلسل و یک کارد شکاری تمامی طول شب را در زیر همان پلی بوده که نیروهای دو طرف در مقابل هم تا صبح با دلهره کشیک میدادند ! و اگر یکی از دو طرف او را می دید مجبور به شلیک بود و بعد . . . و موقع صبح از فرصت استفاده کرده و به این طرف آمده و به روستاییان پیشنهاد داده بود که سلاح هارا بگیرند و در عوض یک دست لباس شخصی به او بدهند ! ولی روستاییان باغیرت موضوع را گزارش دادند و رییس پاسگاه سریعا با مامورین به دستگیری وی اقدام و در گرمی تحویل مقامات قانونی داد .

          بعد از دو سه روز مسئولین مرزی روسی از طرف ایرانی ملاقات خواستند ، معمولا در مواقع ضروری مامورین ایرانی یا روسی با تلگراف یا وسایل ارتباطی دیگر با هم تمامس می گرفتند و قرار ملاقات می گذاشتند ، ولی محل ملاقات کجا بود ! در یک نقطه مشخص از مرز ( مثلا نقطه 94) می آمدند درست روی خط مرزی میزی میگذاشتند طوری که نصف میز در طرف ایران و نصف میز در طرف روس قرار میگرفت ! - هیات ایرانی در سمت کشور خودمان و هیات روسی در طرف خودشان روبروی هم می نشستند و مطالبشان را مطرح و بررسی میکردند و بعد از اخذ نتیجه هرکدام به محل خودشان بر میگشتند - خلاصه ملاقات پذیرفته شد و دو هیات چند ساعت در همان محل وقوع حادثه با یکدیگر ملاقات و چند ساعت صحبت کردند و جلسه ختم شد .

          این ها میله های مرزی بودند و احتمالا نوشته ها و رنگ میله ها به عهده روس ها بوده چون در تمامی میله های طرف ایران عدد 9 فارسی را وارونه ! نوشته اند !

          بعد از مذاکرات ظاهرا طرفهای روسی قانع نشده بودند چون تا چند ماه سربازان روسی می آمدند و در طول مرز مسلح و آماده باش به سنگر میخوابیدند و ظهر و عصر هم شیفتشان را عوض میکردند .

          معمولا چون در مرز سیم خار دار یا دیوار و سایر وسایل باز دارنده نبود معمولا حیوانات روستایی در ضمن چرا در نزدیکی های مرز گاه گاهی هم به آنطرف مرز می رفتند و بعد از چرا برمی گشتند ولی بعد از این حادثه هر گاو و گوسفندی که پایش را آنطرف رودخانه می گذاشت با گلوله هدف گرفته و میکشتند ! و حتی یکبار حدود 30 راس گوسفند یکی از اهالی را به رگبار مسلسل بسته و همه را کشتند ! و چون آنطرف مرز بود کاری از دست کسی ساخته نبود تا اینکه بعد از چند ماه وضع عادی شد و سربازان روسی از مرز احضار شدند .

          روزی در پاسگاه نشسته بودیم و داشتیم صحبت میکردیم که یکی از روستائیان با یک بغل تفنگ ! وارد پاسگاه شد ! تفنگ ها را زمین گذاشت و در حالیکه بشدت نفس نفس می زد گفت : بفرما رییس ! اینها را برای شما آورده ام ! - رییس گفت پسر این ها را از کجا آورده ای ؟ - گفت تاوان گوسفندانم است !

           بعد توضیح داد که او صاحب همان گوسفندانی است که بیرحمانه کشته شده بودند و چون پاسگاه مرزبانی روس ها از تپه های روستا بطور واضح دیده می شود ، نقشه ای می کشد و مدت چند هفته ، برنامه آمد و رفت ماشین های گشت و بازرسی روسی را در نظر می گیرد ( بازرسی ها گاهی با هلیکوپتر و گاهی با ماشین انجام می شد ) خلاصه در موقعیت مناسبی از غفلت دیده بان استفاده می کند و خود را به پاسگاه روسها و اتومبیل گشت می رساند و متوجه می شود که پشت ماشین مقداری سلاح وجود دارد ! با زرنگی خای مقداری تفنگ برداشته و بدون اینکه دیده شود به اینطرف مرز برگشته بود که واقعا دل و جرات شیر می خواهد و او جدا با جانش بازی کرده بود ! - فاصله پاسگاه مرزبانی تا مرز بیشتر از 100 متر نبود :

          تفنگ ها بعد از صورت جلسه به مقامات مرزبانی ایران تحویل داده شد تا تصمیمات لازم اتخاذ شود .

           خوب کمی هم از حالت نظامی بیرون بیاییم و یک خاطره عروسی برایتان بگویم و برای امروز کافی است !

           بر اساس رسم روستا معمولا در تمامی مراسم روستایی مارا هم دعوت میکردند مخصوصا مراسم عروسی شان شور و حال حاصی داشت و میهمانان زیادی از همه جا دعوت می شدند و بزن و بکوب روز ها بطول می انجامید و برنامه های اسب دوانی از طرف آقایان و خانم های روستایی واقعا دیدنی و هیجان انگیز بود !

          رنگ لباس هایی که استفاده میکردند بالاخص لباس های خانم ها کاملا رنگ های شاد و نشان دهنده روحیه زیبا پرستی این مردم زنده دل و با دوام داشت و هنوز هم این رسم و رنگ های نشاط آور در همه جای روستا های این منطقه وجود دارد و شروع زندگی عروس و داماد با یک روحیه شاد و زیبا را رقم میزند !

          باز یکی از مراسم زیبای عروسی پرتاب سیب از طرف داماد به طرف عروس است وقتی که عروس سوار بر اسب بطرف خانه داماد می آید داماد از پشت بام یا از یک بلندی بفاصله بیست - سی متری سه عدد سیب قرمز بطرف عروس پرتاب میکند که تعبیر های مختلفی دارد و از هیجان انگیز ترین صحنه های عروسی اسی است !

و جوانان با غیرت و زرنگ و پر جنب و جوش فامیل عروس هم اطراف عروس خانم را که سوار بر اسب است و انشاءاله تا لحظاتی دیگر وارد خانه بخت می شود احاطه کرده و محافظت میکنند و موقعی که داماد سیب را پرتاب کرد جوانان با یک جهش با کلاهشان سیب را میگیرند تا به عروس نخورد ! در یکی از این مراسم داماد دو عدد سیب را پرتاب کرد و جوانان با موفقیت گرفتند ولی چون فصل میوه سیب نبود ! دو تا سیب بشتر گیرشان نیامده بود و ناچار به جای سیب سوم از تخم مرغ پخته قرمز رنگ ! استفاده کردند و داماد بی انصاف که چپ دست هم بود تخم مرغ را چند بار دور سرش چرخاند و سپس با قدرت هرچه تمامتر ، دقیقا وسط پیشانی عروس بخت برگشته زد ! و هیچکدام از جوانان موفق به مهار آن نشدند و همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد و یکباره همه دیدیم که دختر بیچاره روی اسب خم شد ! خانم ها دور و برش را گرفتند و بسرعت به طرف خانه بردند تا زخمشان را ببندند و بیچاره دختر نگون بخت یک ماه تمام بستری شد و بعد بقیه مراسم را اجرا کردند !

          در اینجا از نقص تصویری این خاطرات باید عذر خواهی کنم و آن نبود تصویر از خانم های آن زمان بود که چون محدودیت اخلاقی داشتند من هم هرگز تصویری از خانم ها نگرفتم جز تصاویری که مربود به رودخانه خیاو مشکین شهر بود !

 فعلا خدا نگهدار تا قسمت بعد

+   حسین جاودانی ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٢

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir