عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

. . . محمد (ص) از شکوه وحی می لرزید . . .

سالگرد بعثت حضرت رسول اکرم بر عموم پاک جانان مبارک باد .

محمـــد(ص) از دل "ام القــری"این نغمــه را سر داد

که : ای انسان ! خدا یکتــاست

بجــز یکتاپرستی هیچ راه رستگاری نیست . . .

          اینجا منظره بسیار زیبایی را مشاهده می کنید هرچند وضوح تصویر با توجه به محدودیت امکان تصویر برداری کم است - این تصویر موقع اذان صبح ، از غار حرا و سمت مسجدالحرام گرفته شده است مسجد الحرام به دلیل قرار گرفتن در ارتفاع پایین ، از هیچ جای شهر مکه قابل مشاهده نیست جز بالای کوه نور و غار حرا که محل راز و نیاز پیامبر اکرم (ص) بود .

          حضرت محمد قبل از بعثت سالی یک ماه به این غار تشریف می بردند و به راز و نیاز با خداوند می پرداختند و از همان نقطه چشم بر خانه خدا می دوختند و همسر وفادارش حضرت خدیجه با پای پیاده از مکه تا بالای کوه هر روز آب و طعام می برد  . . .

          تصویر خانه خدا در انتهای تصویر دیده می شود :

وحی - از مهدی سهیلی

درآن ایام، که خاک فتنه خیز مکه، یعنی مهد بدکاران

درون ظلمت جهل و تباهی دست و پا میزد

توانگر، آتش حسرت بجان بینوا میزد

ستمکش، بردر هر خانه دست التجا میزد

شبانگاهان . . .

نوائی غم فزا در نای مرغ سحرشب گره میخورد

سحرگاهان خروس صبح اگر می خواند

گروهی تیره جان بی سعادت را صلا میزد !

***

بهرکس می رسیدی ، حربه الحاد درکف داشت

رهی گر پیش پائی بود، راه ننگ وپستی بود

و گر رنگی بروئی بود ، رنگ بت پرستی بود

محبت ، مردمی ، انصاف، پاکی ، پاک اندیشی

میان توده ها گم بود .

چپاول ، زورگویی، ناجوانمردی ، تبهکاری

یگانه کار مردم بود.

در این هنگامه ها، مردی غمین با چشم تر هرشب

به" کوه نور" در" غارحرا" میرفت

همه شب با غمی سنگین ببال مرغ اندیشه

ز" کوه نور" تا عرش خدا میرفت . . .

لبش خاموش بود اما سراپایش پر از فریاد . . .

به پرواز خدائی تا دل بی انتها میرفت .

تنی لرزان، دلی ترسان، زبیم حق تعالی داشت

و در آن غار تنهائی

روانی روشن از کروبیان عرش اعلا داشت

***

بدان این مرد برتر ، آشنای راز سرمد بود

که از دلبستگی ها وز تعلق ها مجرد بود

ستوده بود و پاکان جهان آفرینش را سرآمد بود

نفس را نکهت جاوید می بخشم بنام او

مهین پیغمبــرعالم

همای عرش پرواز خداسیر فلک پیما

ابرمرد جهان ، آموزگار ما"محمـــد" بود

***

بلی او، آن یگانه ، آن فلک سیر خدا پیوند

بهمراه دلی نورانی وعزمی گران چون کوه

ز"کوه نور" شبها دیده بر" ام القری" می دوخت

ودر اندوه جهل مردم" ام القری " می سوخت

***

یکی شب " کوه نور" آبستن رمزی خدائی شد

شبی رخشان زبام آسمان آبی " مکه"

ندانم عرشیان از خوشه پروین

به در بار محمد در" حرا " گل می فرستادند

و یا با ریزش صدها ستاره آسمانیها زمین را بوسه میدادند

***

شبی حیرت فزا دست خدای آسمانها برسر کعبه

گل مهتاب می پاشید

بچشم مردم " ام القری" درآن شب روشن

زبام لاجوردی سرمه های خوب می پاشید

درآن مهتاب شب ، غار حرا خورشید درخود داشت

محمد در دل "غار حرا" در خویش گریان بود

شبستان وجودش پر ز نور پاک یزدان بود

درآن هنگامه شهر مکه بود و خواب و مدهوشی

محمد بود و شورجذبه وبانگ نفسهایش

دران شب حال میهمان "حرا" نقشی دگرگون داشت

شراری بود از دنیای غیبی در سرا پایش . . .

دل " کوه حرا" شد گرم . . .

گمان کردی که نبضش بی امان میزد . . .

تو گفتی می دود نور خدا در جوی رگهایش

***

به کوته لحظه ای چشم محمد ، گرم شد از خواب !

ولی درخویش حیران بود !

بناگه برق زد در پشت چشمش ، دیده را وا کرد

زپشت دیدگان تا عرش ، نوری را تماشا کرد !

بخود لرزید از وحشت !

نگاهی پر زاندیشه بسوی آسمانها کرد

دهانش باز ماند از حیرت نوری شبانگاهی

صدای نبض خود را می شنید از دهشتی سنگین

بدیدار شگفتی ها زجای خویشتن برحست

عرق چون شبنم سردی بچهر روشنش بنشست

غریوش در دل "کوه حرا" پیچید . . .

فغانش از زمین بر رفت ودر عرش خدا پیچید

***

ببانگی پر تضرع گفت :

کــریما ! کردکارا ! پاک یزدانا ! خداونــدا !

حکیما ! مهربانا ! بی نیازا ! بی همانندا !

ببخشا برمحمد لطف جاویدان سرمد را

بگیـر از مهربانی دست لرزان محمــد را

مرا درکشف راز غیب ، یاری ده

بجان من توان پایداری ده

کریما ! سخت حیرانم

چه می بینم ؟ نمیدانم.

***

محمد بود و نوری از زمین تا بینهایت ها . . .

محمد بود و در دل این معماها ، حکایت ها

دوباره موج آهنگش طنین افکند زیر گنبد گیتی

من امشب سخت حیرانم

چه می بینم ؟ نمیدانم.

عجب نوریست این نور شگفت امشب

کجا خورشید وماه آسمانی این ضیا دارد؟

نگه چون میکنم دنباله تا عرش خدا دارد

کریما ! سخت حیرانم

چه می بینم ؟ نمیدانم.

***

محمد در سخن با خویش بود آنگاه چون تندر

نوائی آسمانی در دل غارحرا پیچیـــد

صدائی در زمین از سوی عرش کبریا پیچیــد

در آندم ، حق تعالی ، بنده خود را ندا میداد

محمد مات وحیران ، گوش بربانگ خدا میداد:

بخوان ! هان محمد ! ، گفت : من خواندن نمیدانم !

ندا آمد: بخوان با من بخوان ای امی مکه !

بنا گه چشمه نوری بجان پا ک او تابیـــد . . .

دوباره این ندا آمد:

بخوان ای بارگاه کبـریا را بهترین بنــده

بخوان برنام قدس پرشکوه آفریننــــده

خداوندی که انسان را زخون بسته می سازد

بخوان برنام پاک خالق اکـرم

بنام آنکه دانش را به نیـروی قلم آموخت

بنام آن خداونـــدی که از رحمت

بجان مردم نادان چراغ معرفت افــروخت
***

محمد از شکوه وحی میلرزید

درآن ساعت

محمد بود و شهر مکه و وحی خداوندی

پس ازآنشب جهان داند که درگفتار پیغمبـــر

سخن از عشق حق بود و حدیث آرزومنــدی

***

محمد از دل "ام القری" این نغمه را سر داد

که : ای انسان ! خــدا یکتــاست

بجز یکتاپرستی هیچ راه رستگاری نیست

بدیگر راه ها گر پا گذاری ، غیر خواری نیست

در این آیین جاویدان

لب خود را فروبند از سپیدی وز سیاهی ها

تو را تا کی سخن از قصه رنگ است

در این آئین سخن از رنگ ها ننگست

به کیش راستین ما

گرامی تر بود آنکس که در وی گوهر تقواست

گر از شرق است ، ور از غرب است

گر از روم است ، ور از زنگست

چه گـویم ازشکوهت ؟ ای محمد ، ای مهین فــرزانه عالم !

مرا پای سخن لنگست

زتو فرزانه تر در پهن د شت آفرینش کیست؟

ستایش را توانم نیست ، میدان سخن تنگست

ولی با جاودانه نام تو هر روز و هر شب در دل گیتی

بهین گلبانگ جاویدست

سخن از تو ببام هفت اورنگست

ابرمردا ! زوالی نیست گلبانگ حقیقت را

بیاد تو زمهد خاک ، تا نه گنبد افلاک

همیشه ، هر زمان ، هرشب

نوازشگر ، نسیم بانگ توحید است

طنین افکن نوائی گرم آهنگ است

 

+   حسین جاودانی ; ٦:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir