عکـس و طبیــعت

بنام خالق زیباییهــا که خود زیباتـرین است - وبلاگ شخصی حسین جاودانی - عکاس تبـریزی

روزی بود و روزگاری . . . باز خوانی خاطرات سالهای دور . . . قسمت آخر ( دهم )
نویسنده : حسین جاودانی - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٧
 

          دوستان عزیز با تشکر از توجه و لطف شما که در این مدت مرا شرمنده و مورد لطف خودتان قرار دادید امروز آخرین قسمت خاطرات را تقدیمتان میکنم و لازم است نکاتی را نیز متذکر شوم :

          همان طوریکه توجه دارید تمامی خاطرات ازپنجاه سال پیش در ذهن من مانده و هیچ سند نوشتاری نداشتم ! از دوستان عزیز خواننده خواهش می کنم اگر راجع به مطالب درج شده ، نظری یا انتقادی یا پیشنهادی دارند نظریات خودشان را درج نمایند با کمال احترام نظریاتشان را مورد توجه قرار می دهم .

در بنــد آن نـِه ایم که دشنام یا ثنــا است !

یادش به خیـــر ! هـر که ز ما یاد می کنـد !

          از جمله نظریاتی که رسیده بود ، آقای راشدی که گویا آن زمان در گرمی بوده و در نمایش های ما حضور داشته و بیننده برنامه ها بوده ! پیام گذاشته و چند مطلب را یاد آوری فرمودند که لازم است اصلاح شود و از توجه شان بی اندازه سپاسگزارم .

          1- همکاری را که در دبستان زهرا بعنوان همکار رشتی معرفی کرده بودم یاد آور شدند که ایشان آقای خاقانی و اهل ارومیه بودند

          2- در گرمی آنروز ها علاوه بر دبستان خواجه نصیر دبیرستانی هم که شامل دوره اول دبیرستان ( هفتم - هشتم - نهم ) می شد وجود داشت و برنامه های نمایشی در سالن دبیرستان خواجه نصیر انجام می شده است !

          خلاصه منتظر نظریات و پیشنهادات شما عزیزان هستم .

          در روستای وان یکسال فقط حضور داشتم و بعد تقاضای انتقال به سایر شهرستان های استان را دادم و به جهت نیاز آموزش و پرورش به شهرستان مراغه منتقل شدم ، ابتدا به روستای سنوکش و پس از چند ماه به مدرسه پادگان مراغه منتقل شدم .

          دوستان مراغه ای سلام ! - اگر این تصاویر را می بینید و این سطور را میخوانید ! دوست قدیمی تان به شما عزیزان سلام میگوید :

          آری یادشان به خیر از چپ براست : من - آقای محمد حسین خیری فام ( مدیر مدرسه ) - آقای حاتم رضایی و آقای رزمی وش و نفر بعدی اسمش یادم نیست !

          اینجا هم کلاس من بود با دانش آموز با مزه و دوست داشتنی بنام شهریار ! که هنوز قدش به تخته سیاه نمی رسید و نیمکتی را زیر پایش گذاشتم و بغلش کردم و گذاشتمش روی نیمکت ! - الان این آقای شهریار کجاست ؟ آیا این تصویر را می بیند ؟

( بقیه در ادامه مطلب )