روزی بود و روزگاری . . . - بازخوانی خاطرات دور . . . (1)

          در اداره فرهنگ مشکین شهر ما را تقسیم بندی کردند و هرکسی را به روستایی فرستادند و من هم مامور خدمت در روستای کوچکی بنام ( آتشگاه ) شدم و با هزاران شوق و ذوق به طرف روستا حرکت کردم در حالیکه فکر میکردم که بعد از عمری تلاش الان کسی شده ام که می توانم به کشورم خدمت کنم !

          وقتی که راهنمای تعلیماتی مرا به روستا رساند مردم نسبتا ! از ما استقبال کردند و بعضی ها پرسیدند که اسمت چیست ؟ گفتم : حسین و دیگر هیچکس نپرسید که آیا شهرتی هم دارم یا خیر ! بعد از انجام کارهای اولیه ، من در محل مستقر شده و کار هارا از جمله آشنایی با مردم و محل و همچنین ثبت نام از بچه هارا شروع کردم .

         در این مدت اهالی مرا خیلی ساده با همان کلمه خالی حسین و با تلفظ محلی خودشان ( اَ دَ حو سِه یین ! ) صدا میکردند و برای من این مسئله خیلی سنگین می آمد !

          در همان روز های اول که تدریس را شروع کرده بودم ، یکی از اهالی محل بنام نصرت ، ظاهرا می خواست اجازه بگیرد تا بچه اش را به چرا بفرستد ! تا آنجاییکه ما دیده بودیم ، در شهر اولیا می آمدند و با احترام از مسئولین مدرسه اجازه میگرفتند ولی اینجا چون من خودمانی برخورد کرده بودم ( و بزرگترین اشتباهم بود !) نصرت آمد از دور و از سر کوچه داد زد : آهای ! حسین ! اون گدای مارا بفرست بیاید تا بدنبال گوسفندان برود ! ! ( البته در این منطقه بچه های خودشان را ( گدا یا گده ! ) خطاب میکردند ! و البته با اصطلاح توهین آمیزی که بعضی ها بکار می برند فرق داشت و آنها اصطلاح - آ یتیم - را بعنوان توهین استفاده میکردند .)

          این لحن و این طرز برخورد توهین آمیز اصلا برای من قابل قبول نبود در صورتی که آنها این رفتار را عادی می دانستند ! و با مسائل دیگری هم که پیش آمد من احساس کردم که شروع کار و روش برخورد ایده آلی من اشتباه بوده و باید بر میگشتم و کار را از ابتدا شروع میکردم و این بار با در نظر گرفتن واقعیت ها !

          بهمین علت به اداره فرهنگ  مشکین شهر مراجعه کردم و گفتم که من نمی توانم در آنجا خدمت کنم و بهانه های مختلفی از جمله کمی دانش آموزان را عنوان کردم ( جمعیت این روستا 20 خانوار و تعداد دانش آموزان کمتر از 10 نفر بودند )

          از طرف اداره فرهنگ روستای دیگری به من پیشنهاد شد ولی من که سخت گیر تر شده بودم نپذیرفتم و یک هفته تمام به اداره مراجعه میکردم و روستاهای جدیدی معرفی میکردند و حتی چند بار با راهنمای تعلیماتی رفتیم که دیدم مناطق خیلی پرت و دور افتاده ای است برگشتم .

          خلاصه مسئول اداره فرهنگ دیگر واقعا به تنگ آمده بود مخصوصا وقتی دیدم شخص دیگری بنام جواد - س که همشهری هم بودیم دقیقا شرایط مرا دارد و آن کارمند بیچاره  را در بن بست قرار داده بود تا اینکه بما گفت که من دیگر از دست شما به تنگ آمدم ، شما را بخدا خودتان بروید و روستای مورد نظر خودتان را پیدا کنید و هر جا مستقر شدید گزارشی به ما بدهید و محل خدمت خود را معرفی کنید ! ما هم گفتم چشم !

          چند روز گشتیم و البته بعد ها متوجه شدم که منظور جواد ، پیدا کردن روستایی بود که دور افتاده باشد تا بدور مسئولین اداره و راهنمای تعلیماتی ، جیم شود ! ولی من چنین قصدی نداشتم چون فردی مذهبی و متعصب بودم و شدیدا خداترس ، خلاصه بعد از گشت و گذار زیاد ، روستایی بنام قلی بیگلو در نزدیکی گردنه  دوجاق ( بین مشکین و اردبیل )پیدا کردیم و جواد در آنجا مستقر شد و دو روز آنجا ماندیم و از اهالی سراغ یک روستای خیلی خوب را گرفتیم که گفتند روستای بسیار خوبی وجود دارد ولی خیلی دور است بنام ( کرمشاهلو )

          فردای آن روز سه اسب از اهالی گرفتیم و من و جواد و راهنمای روستایی بعد از حدود 4 ساعت راه ، به روستای کرمشاهلو رفتیم و من دیدم که واقعا جای بسیار خوبی است و بدون اغراق باید بگویم که کرمشاهلو یک سر و گردن از تمامی روستا هایی که ما دیده بودیم بالاتر بود .

فعلا این مقدمه را داشته باشید تا قسمت بعدی :

کرمشاهلو : سلام !

/ 4 نظر / 40 بازدید
فولادي كرمشاهلو

استاد ممنون از خاطرات منتظرادامه اشم راستي با اجازه ات خاطراتتون با اسم اولين معلم روستاي كرمشاهلو تو وب سايت خبري بخش ارشق به آدرس http://arshagnews.ir/قراردادم. علي فولادي كرمشاهلو[گل]

فولادي كرمشاهلو

استاد خوشحال ميشم بعدازچندسال دوباره در روستاي كرمشاهلو درخدمتتون باشيم. فولادي كرمشاهلو

فولادي كرمشاهلو

استاد ارجمند اتفاقا دومين تيترتو سايت ما خاطرات شما بود با بازديد 390مورد تواولين روز .متاسفانه پرشين بلاگ عكس هارونميده

پژمان

حسین جان سلام دو قسمت رو با هم خوندم . البته قسمت دوم رو قبل از قسمت اول. الان داشتم با خودم فکر می کردم زمانی که به سن شما برسم آیا امکانش هست که چیزی داشته باشم که یه جایی مثل همین وبلاگ برای دیگران تعریف کنم. راستش تا حالا کارهای بزرگی تو زندگیم نکردم یا کارهایی که ارزش گفتن داشته باشه . دلم می خواد برای آینده خودم خاطراتی داشته باشم . البته مثل شما ذوق و صلیقه هنری ندارم ولی سعی خودم رو میکنم . بازم ممنون از کارهای زیبایت . سلامت و موفق باشی