روزی بود و روزگاری . . . بازخوانی خاطرات دور. . . (قسمت ششم)

          دراکولا و وحشت از مرد خون آشام . . . !!

          من از تمامی وسایلم فقط یک کیف نسبتا کوچک بهمراه داشتم که شامل وسایل ضروری و یک چراغ قوه و دو سه تا کتاب داستان بود و در این روز های بحرانی ، من تنها سرگرمی که داشتم خواندن کتاب بود - در روز سوم و چهارم در داخل اتاق نشسته بودم - هوا بشدت تاریک و آسمان پوشیده از ابر و مه غلیظ بود و قطرات کوچک آب 24 ساعته بصورت پودر می ریخت و من در اتاق خودم را به کنار پنجره کشیده بودم تا درنور ضعیفی که از آن پنجره کوچک و کثیف می آمد داستان را بخوانم - داستانی که مشغول خواندنش بودم ( دراکولا ، مرد خون آشام ) بود که احتما شنیدید و کم و بیش اطلاعاتی از این داستان مخوف دارید !

          به قسمت حساس و ترسناک داستان رسیده بودم ،

          . . . دراکولا خودش را به هر شکلی در می آورد ، انسان یا هر نوع حیوان و سپس قربانیان خود را که افراد تنها بودند انتخاب میکرد و از راه درب و پنجره و لوله بخاری و یا هر شکاف دیگر وارد ساختمان می شد و خون قربانی خود را می مکید و او را هم به خون آشام تبدیل میکرد ! تنم داشت می لرزید !

          اتاق تاریک بود و من تنها ! صداهای مشکوکی شنیدم ! چند لحظه متحیر ماندم و دلهره ای داشتم و صدای ضربان قلبم را می شنیدم ! . . .  ناگهان در با صدای وحشتناکی باز شد ! در تاریکی اتاق به طرف در برگشتم من هیچ دوست و آشنایی نداشتم و منتظر کسی هم نبودم ، در همان حال که با وحشت به در اتاق نگاه میکردم هیولایی عجیب وارد اتاق شد !!! البته ارتفاع درب کم بود و هرکسی موقع وارد می شد می بایستی خم می شد و هیولا هم همین کاررا کرد ! خم شد ابتد سر گنده و بعد بدنش وارد اتاق شد ! من با ترس و لرز از جای خودم بلند شدم !

          هیولا گفت : آقای جاودانی ؟

          من با صدایی لرزان گفتم : آ . . آره

          بعد هیولا دستش را بطرفم دراز کرد و منهم ناچار دستم را دراز کردم و با هم دست دادیم ! . . . در حالیکه دست من در دستش بود بطرف پنجره آمد و نشست و من هم روبرویش نشستم ! . . . روشنایی کمی به صورتش افتاد ! دستش را بالا برد و از روی سرش روپوش بزرگی را برداشت و من آنوقت متوجه اشتباه خودم شدم !

          یکی از ژاندارم های روستا بنام آقاجواد که بچه آستارا و خیلی قد بلند و آدم مهربانی بود چون شنیده بود که چند روز است معلمی غریب به روستا آمده و هیچکس به او سر نمی زند انسانیت و محبت کرده و خواسته به من سر بزند ! وچون هوا کاملا بارانی و سرد بود کاور آمریکایی بزرگ خود را پوشیده و کلاه آنرا روی کلاه کاسکت بزرگ خودش کشیده بود که بطور غیر عادی بزرگ دیده می شد یعنی سرش گنده تر از بدنش شده بود ! و در آن تاریکی و با تصورات ذهنی من چنین مسئله وحشتناکی رقم خورده بود !

          شروع کرد به صحبت کردن و از وضعیت من پرسید و من هنوز حالت عادی خودم را پیدا نکرده بودم و صدایم می لرزید ! جواد آقا گفت که فلانی مریضی ؟ گفتم : نه ! گفت ناراحتی داری ؟ گفتم نه ! بالاخره گفت باباجان موضوع چیه من نگرانت شدم !

          مجبور شدم تمامی داستان هیولا را برایش تعریف کنم و کلی خندیدیم !

          در روستای امستان رویهمرفته من خیلی ناراحتی ها و مشکلات داشتم و می توانم بجرات بگویم که بدترین روز های عمر من همان دوران بود . . . وقتی که بعد از سه ماه برای مرخصی به تبریز برگشتم از بس ناراحتی و رنج دیده بودم کاملا قیافه ام تغییر کرده بود و موقعی که مادر مرحومم مرا دید یک لحظه با شک و تردید نگاهم کرد و بعد گفت حسین ! این واقعا خود تو هستی ؟ چرا اینجوری شدی ؟ گفتم مطلب زیاد است بعدا صحبت می کنیم .

دوستان ، عذاب روحی که برای من در آن محیط وجود داشت که حتی تصمیم به قتل من گرفته شد ( در بخش بعدی توضیح می دهم ) برای هیچ کسی قابل درک نیست و بقول شاعر :

احساس سوختن به تماشا نمی شود

آتش بگیــر تـا که بدانــی چه میــکشم

          در چنین موقعیتی من باز ماندم تا خدمت کنم ، تنها دلخوشی من بچه هایی بودند که پاک و معصوم و بی گناه بودند و من هیچوقت برخورد های غلط اهالی را به حساب بچه ها نگذاشتم و از خدا توفیق خواستم تا همه بچه هارا مانند بچه های خودم بدانم (هرچند من آن موقع مجرد بودم !)

          ببینید این ها بزرگترین دل مشغولی من بودند :

          آن موقع آقای میکاییلی دستیار اول من بود :

          چند سال پیش هم یادم است که آقای میکائیلی با پسرش در تبریز به دیدن من آمد ، آن موقع پسرش حدود شش و هفت ساله بنظر می رسید و خدا شاهد است که من احساس کردم نوه خودم را دارم میبینم و خیلی برایم جالب و لذت بخش بود !

          خلاصه با مشورت اهالی ، برای تدریس اتاقی از خانمی بنام ( ایپک ) اجاره کردیم به مبلغ ماهیانه 30 ریال ! و چون جمعا 25 نفر شاگرد داشتیم قرار شد هر نفر از شاگردان ماهانه یک تخم مرغ بیاورند و من آنها را جمع میکردم و 25 تخم مرغ را بعنوان اجاره بهای سه تومانی ! به ایپک خانم می دادم !

          یکی از بچه ها که کوچکترین شاگردم بود متاسفانه اسمش را فراموش کرده ام ، روزی خیلی دیر به مدرسه آمد و من نگرانش شدم از دوستانش پرسیدم فلانی کجاست ؟ اظهار بی اطلاعی کردند و گفتم نکند خدای نکرده مریض باشد ؟ گفتند خیر ،

          خلاصه چند دقیقه بیشتر به تعطیل کردن مدرسه نمانده بود که دیدم این طفل معصوم یواش یواش دارد می آید ! گفتم بچه جون پس تو کجایی ما داریم میرویم ؟ خیلی آرام و با لحنی مظلومانه و معصومانه گفت : ( آقای مدیر یومورتامیردی یه ! ! ) منظورش این بود که مرغشان تخم نمی گذاشت ! و این طفل معصوم تا آن ساعت روز کنار مرغ بی ملاحظه و بد قلق نشسته بوده تا مرغ تخم بگذاره و بعنوان اجاره بها به مدریه بیاورد !!!! . . .وقتی دست کوچولویش را باز کرد تخم مرغی که هنوز گرم بود در دستش بود !

          بغلش کردم و بوسیدم و گفتم هیچ اشکالی ندارد عزیزم !

           در آین مدرسه فوق مجهـــز ! یعنی دبستان تربیت گرمی ! جمعا 25 نفر شاگرد بود برای 5 پایه ! مثلا 3 نفر اول 3 نفر دوم و . . . و مدیر و ناظم و معلم و مستخدم و نامه رسان و . . . مدرسه تنها بنده حقیر فقیر سراپا تقصیر بودم !

/ 5 نظر / 48 بازدید
زهرا- دختر علی میکائیلی

بابای بزرگم سلام خیلی گرم گرم دارم دست شما می بوسم پدرم همیشه از شما تعریفمی کرد و برای پدر م همیشه الگوی محبت بزرگی بودیید عکس چهل سال پدرم را دیدم خیلی خوشحال شدم

مریم

سلام چه خاطرات جالبی. باید خیلی سخت گذشته باشه اون دوران. نوشته هاتون خیلی خوب و دقیقند. میشه تا حدی تصور کرد تو چه فضایی بودید موفق باشید آقای جاودانی [گل]

پژمان

حسین جان سلام قسمت هفتم خیلی جالب تر شده . لطفا در صورت امکان جزئیات رو تعریف کنید . دوست دارم با اون فضا بیشتر آشنا بشم. دارم قلقلک میشم بیام تبریز همه رو از اول برایم تعریف کنید. موفق و سلامت باشید

فولادي

سلام استاد وقت بخير خسته نباشي خوبي خوشي چه خبرا با نوه جديد انگار بهت خوش ميگذره هها دير دير خاطرات ميزاري وخداوكيلي خاطرات جالبي داري آدم كيف ميكنه اين خاطراتو ميبينه راستي استاد هنوز مشتاق ديدارتيم اگه بخوائي بپيچوني كرمشاهلو را ميارم تبريز[نیشخند][هورا]

آیدین

می‌خواستم از شما به خاطر ثبت گوشه‌هایی از تاریخ پر فرازونشیب منطقۀ گرمی تشکر کنم. زنده باشید - از گرمی