روزی بــود و روزگـــاری . . . بازخــوانی خاطــرات دور . . . قسمت سوم

           یکی از عنایات بزرگ الهی نسبت به من این است که خیلی زود می توانم با مخاطب خود ارتباط برقرارکنم و این مسئله باعث می شد که با تمامی مردم روستا و سایر دوستان از جمله با کادر پاسگاه ژاندارمری و مدیر و آموزگاران روستای رضی نیز روابطی صمیمانه داشته باشم .

          از چپ براست : رییس پاسگاه - مدیر مدرسه - من - دونفر آموزگار که سمت راستی اسمش آقای وهابزاده بود .

 

 

          همانطوریکه تصاویر نشان می دهند ما با همدیگر خیلی صمیمی بودیم ولی اکثر دوستان با تجربه روستایی به من تذکر می دادند که رییس پاسگاه ژاندارمری آدم یک رنگ و یکرویی نیست و مواظبش باش !

          روستای کرمشاهلو فاقد کدخدا و انجمن ده بود و من در اولین فرصت مردم را جمع کردم و پس از سخنرانی کوتاه در مسجد روستا ، انتخاباتی انجام دادیم و آقای هزار خان را بعنوان کدخدا و هفت نفر را بعنوان انجمن ده تعیین کردیم .

          فرمانده ژاندارمری آدم بسیار خوبی بود بنام سروان سرباز وطن - و هر وقت برای سرکشی پاسگاه می آمد سعی میکرد یک احوال پرسی هم از من بکند ، روزی که من با رییس پاسگاه در رضی با هم مشغول گردش و گفتگو بودیم جناب سروان سرباز وطن جهت بازرسی آمد - من در فضای بیرون منتظر ماندم تا رییس پاسگاه گزارش کار را داده و ناهار مختصری هم آماده کرد تا ضمن خوردن ناهار پرونده هارا بررسی نماید و بعد خودش تنها پیش من برگشت .

          هنوز چند دقیقه نگذشته بود و ما بطور عادی با هم می گفتیم و می خندیدیم که یکدفعه جناب سروان سرباز وطن با عصبانیت زیاد رییس پاسگاه را صدا زد ! وضعیت طوری بود که من هم بدون اراده وارد اتاق شدم ، فرمانده با فریاد گفت که خجالت نمی کشی ؟ من چند بار بتو تذکر دادم که مواظبش باشی نه اینکه روبرویش بایستی ؟ این پرونده چیه که تشکیل دادی ؟

          من هنوز نمی دانستم راجع به چه کسی صحبت میکنند ! تا اینکه رییس پاسگاه گفت جناب سروان این سپاهی ، پدر مرا درآورده و در تمامی مسائل دخالت میکند و روستاییان را برعلیه پاسگاه تحریک میکند !

          فرمانده گفت من روز اول هم گفتم که این شخص یک جوان شهرستانی است و تجربه کافی را ندارد و از روی احساسات برخورد میکند و تو موظفی در کنارش باشی نه اینکه رو در رو شوی ! و حالا این پرونده را بردار و باطلش کن !

          من تازه گوشی دستم آمد که این نامرد در عین حال که با من گرم گرفته دارد آب به ریشه من می بندد !

          سپس فرمانده دستور داد تا رییس پاسکاه بیرون برود و به من گفت بیا و بنشین !

          حدود یک ربع ساعت خیلی صمیمی با من صحبت کرد و تذکراتی داد و مسائل لازم را برایم مطرح کرد و بعد گفت که بروید بیرون پاسگاه دو نفری حرفهایتان را بزنید و وقتی به توافق رسید باهم پیش من بیایید و همین کار را هم کردیم و قرار شد از آن ببعد مرد مردانه و بدون کلک با هم دیگر کار کنیم .

          ای کاش مسائل به همین راحتی حل می شد ولی متاسفانه . . .

بقیه در قسمت بعدی . . .

/ 5 نظر / 115 بازدید
فولادی

استاد قدم نو رسیده مبارک .خاطرات خوبیه تو وب قرار دادم منتظر ادامه اشم

پژمان

سلام خوب و عالی بود

پژمان

راستی حسین جان قدم نورسیده هم مبارک باشد . خدا حفظش کنه

زهرا فرشید

[رویا]

hossein yousefi

ba arze salam khedmate honarmand ostad delsoz omidvaram hamishe dar panahe khodavand khosh khoram salamat bashi. injaneb khaterat neveshte shode tavasote shoma ra khandam besyar shirin bood makhsosan khterat marbot be rostaye karam shahloo ke zadgah pedari madariyam .pedar va madare injaneb motvaled shode karam shahloo hastan.hododan sale 1334 barye zendegi be tehran safar mikonan pedar bozorgam bename esrafil biukzade nam dasht hamsareshon khanom mehri (mei) oo bar jade asli vorodi deh ghahvekhane bozorgi dasht be gofte pedaram besyar marde khayer va servat mande bood albate o dar sale 1342 be elate bimari i saratan . betehran miayd dar tehran fot mikonad dar mantaghe khatoon abad tehran be khak seporde mishe. aksi kemarboot besakhtemani ke batalash ziyad be madrese tabdil shod an robero yek darbe hayat moshhede mishavad ke matalegh be pedar bozorgam esrafil biukzade mibashad .soali ke khedmate shoma daram ine ke aya khterati azin khanevade bozorg darid barayeman bazgoo konid mamnoon va sepasgozaram